۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

کجایی سعدی !

کجایی سعدی!
که نّفّس آدمی را دوباره معنا کنی :

هر نّفّسی که فرو می رود
 بغضی به همراه دارد و چون بر می آید
 ناله ای به دنبال...

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

خیام معجزه گر

شازده کوچولوداشت واسه خودش تو خیابون راه میرفت که چشمش افتاد به آقای پاز. آقای پاز طبق معمول مات و مبهوت، داشت به آسمون نگاه می کرد و واسه خودش لذت می برد! شازده کوچولو به آقای پاز گفت: دلم گرفته! آقای پاز یه چند دقیقه ای نگاهش رو صورت شازده کوچولو گیر کرد و بعد گفت: ای بابا.. آخه چرا؟ شازده کوچولو گفت  : بماند! آقای پاز گفت : باشه، اما کاش میتونستم کمکت کنم، میخوای برات شعر بخونم؟ شازده کوچولو گفت : نه حالم خوب نیست، بعدا برام sms کن! آقای پاز خیلی فکر کرد، رفت سراغ رباعیات خیام، 2تاشو انتخاب کرد و شروع کرد به تایپ کردن اما چون گوشیش با فارسی میونه خوبی نداشت ، 2بیت شعر نیم ساعت طول کشید تا تایپش تموم شه! آقای پاز که تماشای آسمون و شنیدن حرفهاش خیلی خسته اش کرده بود کم کم چشماش گرم شد و در حالی که گوشیش تو دستش بود و داشت شعر دوم رو تایپ می کرد، خوابش برد.
صبح زود شازده کوچولو به آقای پاز زنگ زد و گفت : حالم خیلی بهتر شده، باورت نمی شه با یه رباعیِ خیام حالم خوب شد، گوش کن ببین خیام چی گفته: اسرار ازل را نه تو دانی ....
آقای پاز به شعر ی  که نصفه تایپ شده بود نگاه کرد و با خودش گفت: حتما معجزه ای شده! من که اینو نفرستاده بودم!! اما قرار بود بفرستم ! جالبه که نرفته تاثیرشُ گذاشت :

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
                             وین حل معما نه
                                         تو خوانی و نه من
هست از پس پرده
                 گفت و گوی من وتو
                          چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من


آقای پاز خیلی خوشحال بود که شازده کوچولو حالش خوب داشت می شد و تو دلش بارها و بارها بعد ا ز خدا از خیام تشکر می کرد

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

مارکز بودن...


متاسفانه نویسنده صد سال تنهایی به سرطان مبتلاشده است . وی در نامه ای از خوانندگانش با این جملات خداحافظی کرده و از فرصتی گفته که کوتاه است:


اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم
و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من
می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم.  به احتمال زیاد هر
فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم.  هر
چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و
بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست
می‌دهیم.  راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و
زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند.  اگر پروردگار فرصت
کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و
نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم.  به همه ثابت می‌کردم
که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر
عاشق نمی‌شوند.  به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود
پرواز را فرا گیرند.  به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا
می‌رسد، با غفلت از زمان حال است.  چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد
نگرفته‌ام…  یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و
فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است.  یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت
پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند.  یاد گرفته‌ام
انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای
را از جا بلند کند.  چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام… .
 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا.  اگر می‌دانستم
امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح
تو گردم.  اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم
در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم.  اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی
است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را
می‌دانی.  همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به
ما دهد.  کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به
آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا
ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که
بلدی استفاده کن.  هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی
در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که
دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و
روزی با اهمیت نخواهد گشت


۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

نویسنده شدن با یک خروار کاغذ سفید

برای نوشتن کتاب تنها چیزهایی که لازم دارید این است : حرفی برای گفتن، یک خروار کاغذ سفید و یک خودکار برای نوشتن این حرف. باقی چیزها اضافی اند؛ ادا اطوارهایی هستند که نویسنده می خواهد به زور چاشنی حرفه اش کند.
به نظر من الهام ، دستاویز و گوشه امن شاعر هاست. شاعر ها معمولا فوق العاده تنبل اند ، یک مشت علافند! حق با افلاطون بود که می گفت باید دور سرشان روبان های رنگی بست و از شهر بیرونشان کرد. پیکاسو جایی گفته است" نمی دانم چیزی به اسم الهام وجود دارد یا نه، اما معمولا وقتی سر و کله اش پیدا می شود، می بیند که سرگرم کارم." یک بار زنی از بودلر پرسید که الهام چیست و بودلر جواب داد: الهام همان چیزی است که هر روز مرا وادار به کار می کند.
داستایوفسکی هم گفته : نبوغ چیزی نیست جز صبر ایوب.
اگر کسی می خواهد نویسنده شود، باید خودش را پای یک خروار کاغذ سفید بند کند که این کار به خودی خود ترسناک است. هیچ چیز وحشتناک تر از یک کوه کاغذ سفید و داشتن این فکر نیست که " مجبورم از بالا تا پایین سیاهشون کنم و کلمه ها رو پشت سر هم ردیف کنم" به همین خاطر است که من احساس می کنم حرفی برای گفتن دارم و این چیزی که می خواهم بگویم ارزشش را دارد. البته این را هم بگویم که نویسنده باید به این واقعیت اعتقاد داشته باشد که صِرفِ نوشتن ، ادبیات نیست مثل تنبیه یک بچه مدرسه ای که باید از روی جمله " من در کلاس حرف نمی زنم" صد بار بنویسد.

کاملیو خوزه سلا - ترجمه امیر حسین هاشمی
منبع: همشهری

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

ازباغ می برند چراغانی ات کنند...

از باغ می برند چراغانی ات کنند   تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را به ابرهای تار   تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند   این بار می برندت که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی   شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست   از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب کرده همیشه مراد نیست   گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

عشق و تنهایی

از "جرج برنارد شاو"  پرسیدند آیا تنهایی آدمها در عصر ماشین به خاطر فقدان عشق است؟
پاسخ داد: ابلهانه است که چنین تصوری داشته باشیم، مگر می شود عشق در زندگی ما آدمها وجود نداشته باشد؟
مشکل، ما آدمها هستیم که نمی دانیم با عشق چه کنیم!
آقای A خانم B را دوست دارد از طرفی خانم Bآ قای C را دوست دارد اما آقای C خانم D را دوست دارد خانمD  هم که آقایE  را دوست دارد و همینطور ادامه پیدا می کند و پایانی ندارد و به همین خاطر همه احساس تنهایی می کنیم!
مسئله این است که نمیدانیم عشق را کجا بیابیم کجا خرجش کنیم و کجا از آن مواظبت کنیم. 

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

زبان فکر - زبان گفتگو

خیلی اوقات برای من پیش آمده که به چیزی فکر می کنم ولی نمی توانم آن را به راحتی بیان کنم. این دست کم برای من یک تجربه عام است و به گمانم برای  شما هم اتفاق افتاده باشد که بخواهید چیزی را بگویید اما بعد متوجه می شوید که آنچه را که منظور شما بوده است را نگفته اید، دوباره تلاش می کنید و نزدیک تر می شوید و در آخر، یکی پیدا می شود و کمکتان می کند و باز گفته تان به شکل دیگری درمی آید.
گاه فکری می کنیم و بعد می خواهیم فکرمان را به دیگران بگوییم اما در می یابیم که از این کار عاجزیم و اصلا نمی توانیم به کسی بگوییم که چه در سر داریم. گاه درباره چیزها تصمیمی آنی و ناخودآگاه می گیریم و وقتی چرایی آن تصمیم را از ما بپرسند معمولا جواب دادن ما بسیار سخت می شود.
این تجارب نشان می دهد ما بدون زبان فکر می کنیم - زبان به مفهوم مجموعه واژگان و گویش آنها که در گفتگوبه کار می بریم- اگر این طور باشد باید ساختاری مفهومی در میان باشد، ولی اینکه چنین چیزی چه رابطه ای با زبان دارد خود مسئله ای دیگر است ، مسئله ای مهم و جالب که حتی نمی توان قدمی به سوی آن برداشت.

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

... ...

The meeting of two individuals is like the contact of two chemical substances; if there is a reaction,both are transformed 
                                                                                            
  C.G.Jung   

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

روز رستاخیز


- و از تو در باره کوهها می پرسند. بگو پروردگارم آنها را پخش و پریشان می کند
- وآن را همچون دشتی هموار رها می کند
- که در آن نه نشیبی می بینی نه فرازی
- در آن روز همه از منادی (اسرافیل) پیروی می کنند،که در کارش هیچ گونه کژی نیست؛و صداها همه در برابر خداوند رحمان به خاموشی گراید، آنگاه جز نوایی نرم نشنوی
- در آن روز شفاعت سودی ندارد مگر برای کسی که خداوند رحمان به او اجازه دهد و از سخن او خشنود باشد
(سوره طه)
                                                                                   
- بی گمان نزد ما بند ها و آتش دوزخ است
- و خوراکی گلوگیر و عذابی دردناک
- روزی که زمین و کوهها بلرزد و کوهها چون ریگ های روان شود
(سوره مزمل)
                                                                                                                              
- آیا آنها انتظار دارند که قیامت ناگهان برپا شود، آنگاه ایمان بیاورند؟ در حالی که هم اکنون نشانه های آن آمده است،اما هنگامی که قیامت رسما برپا شود، دیگر بیداری وتذکر وایمان آنها سودی نخواهد داشت.
(سوره محمد)
                                                                                                                             
- آیا انسان چنین می پندارد که هرگز استخوانهای پوسیده و پراکنده او را گرد نمی آوریم؟
- حق این است که تواناییم بر اینکه سرانگشتهای او را فراهم آوریم
- بلکه انسان می خواهد درمهلتی که در پیش دارد، فسق و فجور کند
- می پرسد روز قیامت چه وقت است؟
- آنگاه که دیدگان خیره شود
- و ماه تیره شود
- و خورشید وماه در یک جا جمع آورده شوند
- در چنین روزی انسان گوید گریزگاه کجاست؟
- حاشا پناهی نیست
- سرانجام همه چیز و همه کار با پروردگار توست
- در این روز انسان را از آنچه پیش فرستاده یا باز پس داشته است آگاه سازند
(سوره قیامت)


سلمان گفت : ای رسول خدا، آیا چنین امری واقع می شود؟
آن حضرت فرمود: آری، سوگند به آن کس که جانم به دست اوست!
ای سلمان ، در آن زمان زمامدارانی ظالم،وزرایی فاسق، کارشناسانی ستمگر و امنایی خائن بر مردم حکومت می کنند،در آن هنگام زشتی ها زیبا و زیبایی ها زشت می شود، امانت به خیانتکار سپرده می شود و امانتدار خیانت می کند ، دروغگو را تصدیق می کنند و راستگو را تکذیب؛ دروغ ظرافت و زکات غرامت و بیت المال غنیمت شمرده می شود. مردم به پدر و مادر بدی میکنند و به دوستان شان نیکی. در آن زمان زن با شوهرش شریک تجارت می شود. باران کم و صاحبان کرم خسیس ، و تهی دستان حقیر شمرده می شوند. در آن هنگام بازارها به یکدیگر نزدیک می گرددند؛ یکی می گوید چیزی نفروختم و دیگری می گوید سودی نبردم و همه زبان به شکایت و مذمت پروردگار می گشایند.
در آن زمان اقوامی به حکومت می رسند که اگر مردم سخن بگویند، آنها را میکشند و اگر سکوت کنند همه چیزشان رامباح می شمرند. اموال آنها را غارت می کنند و احترام شان را پایمال. خون هایشان را می ریزند و دل ها را پر از عداوت و وحشت می کنند و همه مردم را در آن زمان مرعوب می بینی.
در آن دوران به تزیین مساجد می پردازند، آن چنان که معابد یهود و نصارا را تزیین می کنند؛ قرآن ها را می آرایند؛ مناره های مساجد مرتفع و صفوف نمازگزاران طولانی، اما دل ها نسبت به یکدیگر دشمن و زبان ها مختلف است.
در آن هنگام پسران امت  مرا با طلا تزیین می کنند و لباسهای ابریشمین حریر و دیباج می پوشند. زنا آشکار می گردد؛ معاملات با غیبت و رشوه انجام می گیرد؛ دین را فرو می نهند و دنیا را بر می دارند، طلاق فزونی می گیرد؛ زنان خواننده و آلات لهو آشکار می گردد و اشرار امتم به دنبال آن می روند.
ای سلمان ، در آن هنگام اغنیای امتم برای تفریح به حج می روند و طبقه متوسط برای تجارت و فقرای آنها برای ریا و تظاهر.
در آن زمان اقوامی پیدا می شوند که قرآن را برای غیر خدا فرا می گیرند و با آن همچو آلات لهو رفتار می کنند و اقوامی روی کار می آیند که برای غیر خدا علم دین فرا می گیرند.
فرزندان نا مشروع فراوان می شود و قرآن را به صورت غنا می خوانند و برای دنیا بر یکدیگر سبقت می گیرند. در آن دوران پرده های حرمت دریده می شود؛ گناه فراوان و بدان بر نیکان مسلط می گردند. دروغ زیاد می شود، لجاجت آشکار و فقر فزونی می گیرد . مردم با انواع لباس ها بر یکدیگر فخر می فروشند، باران های بی موقع می بارد، قمار و آلات لهو را جالب می شمرند و امر به معروف و نهی از منکر را زشت می دانند؛ به گونه ای که مومن در آن زمان از همه امت خوارتر است. قاریان قرآن و عبادت کنندگان پیوسته به یکدیگر بدگویی می کنند و آنها را در ملکوت آسمانها افرادی پلید و آلوده می خوانند، در آن هنگام ثروتمند رحمی بر فقیر نمی کند؛ تا آنجا که نیازمندی در میان جمعیت به پا می خیزد و اظهار حاجت می کند و هیچ کس چیزی در دست او نمی نهد.
                                                                                نورالثقلین ازعبد علی بن جمعه حویزی جلد5 


یسئلک الناس عن ا لساعه قل انما علمها عندالله و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا.
مردم از تو درباره زمان قیامت می پرسند، بگو ای پیامبر! آگاهی بر این موضوع تنها نزد خداست و هیچ کس جزاو ازآن آگاه نیست، چه می دانی ؟ شاید قیامت نزدیک باشد.
(سوره احزاب)
                                                                                                                            

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

اگه یه روز....

اگه یه روز بری سفر
بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویا ها میشم
دوباره باز تنها میشم
به شب می گم پیشم بمونه
به باد می گم تا صب بخونه
بخونه از دیار یاری
چرا میری تنهام میذاری
اگه فراموشم کنی
ترک آغوشم کنی
پرنده دریا میشم
تو چنگ موج رها میشم
به دل می گم خاموش بمونه
میرم که هر کسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نووم تو
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که منومبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوازبخونم
اگه بازم دلت میخواد
یار یکدیگر باشیم
مثال ایووم قدیم
بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
اگه میخوای پیشم بمونی
بیا تا باقیه جوونی
بیا تا پوست و استخونه
نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نووم تو
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که منومبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوازبخونم
اگه یه روزی نووم تو
باز
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که منومبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوازبخونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آواز بخونم


فرامرز اصلانی
داریوش

تقدیم به:



دانلود آهنگ                 

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

انتظار

مرداد داغ،شهریور سرد
چشم ملتمس مادر
گالش گلی
پای خسته،
تنها.
حکم ها شکست ،
67از هزار وسیصد
رفت.
دارها برخاست!
یک گور برای همه،
پول گلوله،
مزد بردن
پرداخت شد،
تا نا کجا آباد.
درسکوت.
و ضجه مادر
با مرثیه
بر ساک قرمز.
و عکس من.
طنین صدایش نرفته،
صدای مرثیه اش
ضجه اش.
کمرش شکست.
پدرش خمید.
و من،
رویای کودکی ام
آغوش اش.
حال خرمایی برایش.
دیگر پدرش نیست، بگوید
اما مادر گفت
که قلبش گفت:
ابراهیم می آید!


۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

دمی با استاد سخن

به هوش بودم از اول ، که دل به کس نسپارم               شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم

مگر  تو  روی  بپوشی  و   فتنه  باز  نشانی               که من قرار ندارم، که دیده از تو  بپوشم

مرا  به   هیچ   بدادی  و   من   هنوز  برآنم               که از وجود  تو مویی  به عالمی نفروشم

به  راه   بادیه   رفتن  به  از  نشستن  باطل               وگر  مراد   نیابم  به  قدر  وسع  بکوشم


۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

شب قدر

الهی!
باخاطری خسته و دلی شکسته، در انتظار رحمتت نشسته ام،
میدهی؛ کریمی،
نمیدهی؛ حکیمی،
می خوانی؛ شاکرم،
می رانی؛ صابرم،
الهی!
احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی،
نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز.
الهی!
مشت خاکی را چه شاید؟
و از او چه بر آید؟
و با او چه باید؟


۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

امید !

نمی دانم چرا
با آنکه می دانم از آن من نخواهی بود
با تار و پود جان
برایت خانه می سازم.

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

پسر مامان

 دختر و پسر دانشجو میخواستند با هم ازدواج کنند و برای گفتگو با هم به کافی شاپ می روند اما بدون اینکه حرفی از ازدواج به میان بیاید، پسر میگوید : ما به درد هم نمی خوریم.
دلیل پسر " مامان " بود که در گوشه دیگری از کافی شاپ نشسته بود.
مامان گفته بود : " صورت این دختر مورد پسند تو نیست !"

یارانه - دریاچه

زمانی اجماع کلی در سطح کشوراعم از مخالفین و موافقین آن بود که طرح هدفمند سازی یارانه ها
مهم ترین و بنیادی ترین طرح اقتصادی ایران معاصر بوده است، اما دیگر نه صحبتی از آ ن است ونه اثری و خبری. ظاهرا تنها نکته مهم آن است که 40 یا 45 هزار تومانی که پرداخت می شود، اول برج ، اواسط برج یا آخر برج.
طبق امار رسمی اعلام شده ، جمعیت یارانه بگیر در سطح کشور به رقم 73،200،000 نفر رسیده یعنی 73200000 نفراعم از فقیر وغنی در مرداد ماه  1390 هر کدام 45500  تومان  بابت یارانه شان دریافت کردند، اگر جمعیت کشور را همان 75 ملیون اعلام شده قبول کنیم، تنها 1800000 نفر
یارانه دریافت نمی کنند.
این بدان معنی است دولت در مرداد ماه 3300 میلیارد تومان به حساب یارانه بگیر ها واریز کرده.
3300 میلیارد تومان چقدر پول است ؟


طبق گفته یکی از مسئولان محیط زیست کشور بودجه مورد نیازبرای طرح جامع نجات دریاچه ارومیه نزدیک به 3000 میلیارد تومان است، یعنی با این مقدار می توان جلوی بزرگترین فاجعه زیست محیطی تاریخ ایران، یعنی خشک شدن دریاچه ارومیه را گرفت.
3000 میلیارد تومان چقدر پول است ؟

با این حساب دولت دارد هر ماه مبلغی را که با آن میشود دریاچه ارومیه را نجات داد، به عنوان یارانه نقدی به 73ملیون ایرانی پرداخت میکند.
حال سه سئوال مطرح است:
کدام یک از این دو در اولویت قرار دارند : نجات دریاچه ارومیه یا پرداخت 3300 میلیارد تومان به 73 ملیون نفر؟
آیا در میان 190 کشور دنیا مثلا ترکیه، هند، برزیل، آرژانتین و ... هم به همه مردمان شان در ماه بطور مساوی مبلغی به عنوان یارانه نقدی پرداخت می کنند؟
در جامعه ما که عده ای درآمد میایونی دارند ، عده ای درآمد 300 هزار تومانی و این دو گروه هزینه های یکسانی برای امرار معاش دارند. آیا طرح هدفمند سازی به این خاطر نبود که به اولی یارانه پرداخت نشود و فقط به دومی این پول تعلق بگیرد؟
درکدام کشور دریاچه ارومیه شان را رها کرده اند که خشک شود، 148 هزار هکتار از منطقه البرزشان را نابود کرده اند، دریاچه بختگان، پریشان و هامون شان را گذاشتند خشک شود، تالاب انزلی شان را لجن زار کرده اند و برای حفظ و حراست از محیط زیست شان و برای استخدام محیط بان، شکاربان ،جنگل بان و وسایل نقلیه شان بودجه ندارند اما در عوض هر ماه به بیش از 90 درصد از جمعیت شان یارانه نقدی پرداخت میکنند؟

گزیده مطلبی از دکتر صادق زیبا کلام

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

چگونه صدایت کنم؟

وقتي نيستي كه هيچ
وقتي هستي دو وقت دلم مي گيرد
يكي وقتي با "بله" جواب مي دهي
يكي وقتي "شما" صدايم مي كني
چگونه صدايت كنم كه با "جانم" جواب دهي؟
و "تو" صدايم كني؟
مي گويي:خودت هم هميشه "شما" صدا مي زني مرا!!
مي گويم : وقتي مي گويم "شما" منظورم تويي و تمام خوبي هايت
من كه غير از تو خوبي ندارم
وقتي با مني
بگويي "ما" يا "شما" فرقي نمي كند


رسول عاصمی

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

قاصدک

قاصدک! هان،چه خبر آوردی؟
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی،امّا،امّا
گردِ بام و درِ من
بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری-باری،
برو آنجا که بودچشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که  تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب .

قاصدک! هان، ولی...آخر... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جایی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

یاد پدر

نیم ساعت پیش،
خدا را دیدم که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت...
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،
آواز که خواند تازه فهمیدم پدرم را با او اشتباهی گرفته ام.

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

تنها برو...

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.
وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
                                                                                                                                                               دکتر علی شریعتی






۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

applause

If you achieve success, you will get applause, and if you get applause,you will hear it.
My advice to you concerning applause is this:
Enjoy it but never quite believe it.

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

you learn




After a while you learn the subtle difference
Between holding a hand and chaining a soul,


And you learn that love doesn't mean leaning
And company doesn't mean security.


And you begin to learn that kisses aren't contracts
And presents aren't promises,


And you begin to accept your defeats
With your head up and your eyes open
With the grace of a woman, not the grief of a child,


And you learn to build all your roads on today
Because tomorrow's ground is too uncertain for plans
And futures have a way of falling down in mid-flight.


After a while you learn...
That even sunshine burns if you get too much.


So you plant your garden and decorate your own soul,
Instead of waiting for someone to bring you flowers.


And you learn that you really can endure...


That you really are strong


And you really do have worth...


And you learn and learn...


With every good-bye you learn.




Jorge Luis Borges


کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این که عشق تکیه‌کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی

به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
...که محکم هستی...که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

خورخه لوییس بورخس

با تشکر از
El Ra