۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند

 به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم

 امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم



۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

باور

داشت قسم می خورد که تمام حرفهایش عین حقیقت است ،
می گفت : به این قبله محمدی ( جهت قبله را اشتباه نشان می داد)
می گفت : به این برکت مرتضی علی ( به شیشه روی میز اشاره می کرد)
می گفت به این سوی چراغ ( دستش رو به گوشه تاریک اتاق بود )
و نمی دانست که حتی اگر قسم نمی خورد...
باز هم باور می کردم.

فرهنگ

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.
در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.
با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

حق شناسم چون به من آموختی

استاد محمد غیاثی بعد از 50 سال تدریس در نیمه دوم آذر ماه 1389 چشم از جهان فروبست.

این خبر برای ما فارغ التحصیلان دبیرستان مروی  یک شوک بود ! استاد غیاثی از سال 72 تا 74 استاد جبر و آنالیز و مثلثات ما بود . فکرش رو هم نمی کردم که یه روزی بخوام در مجلس ختم ایشون شرکت کنم ، فقط 3 سال تحصیلی افتخار شاگردی ایشون رو داشتم اما بعد از حدود 16 سال خبر مرگ ایشون دلم رو لرزوند ، واقعا بعضی معلم ها فراموش نشدنی هستند ،باید شاگرد دبیرستان مروی باشی و در اون محیط  نفس کشیده باشی تا این موضوع رو درک کنی.
 استاد غیاثی بیشتر از اونکه معلم ریاضیات ما باشند استاد اخلاق و زندگی بودند ...
روحش شاد و یادش گرامی.

دو سال پیش به همت مسئولان دبیرستان و به خصوص استاد غیاثی همایشی در محل دبیرستان برگزار شد که از فارغ التحصیلان دبیرستان دعوت شده بود تا با شرکت در این جشن هم دیداری با اساتید و دوستان خود تازه کنند و هم در جریان مشکل بزرگ دبیرستان قرار گیرند ، که آن هم تحویل  دبیرستان از طرف آموزش و پرورش به حوزه علمیه مروی بود که البته این تنها ظاهر قضیه است چرا که دبیرستان مروی در قلب بازار تهران قرار گرفته و ارزش تجاری بسیار زیادی دارد و هدف  نهایی تخریب این دبیرستان قدیمی و ساختن یک مجتمع تجاری است .

خان مروی در حدود 200 سال پیش قسمتهایی از باغ مروی را که تا آن زمان تفرجگاه مشهوری بود وقف حوزه علمیه میکند تا در آن مرکز آموزشهای دینی تاسیس شود، در دوره رضا خان بخشی از آن تبدیل به پرورشگاه شده و سپس با توجه به نیازهای جامعه و ضرورت وجود مدارس جدید ساختمان پرورشگاه تبدیل به دبیرستان میگردد اما با حمله متفقین و اشغال ایران این امر متوقف شده  و مسکوت می ماند.
در سال 1325 و در زمان نخست وزیری قوام، بالاخره  ساختمان جدید دبیرستان تاسیس شده و با مجرب ترین کادر دبیران و حدود 900 شاگرد، دبیرستان مروی آغاز به کار می کند که تا چندی پیش  به همت متولی حوزه علمیه مروی (مهدوی کنی ) و رئیس جمهور ( دکتر) و وزیر آموزش پرورش ( حا جی بابایی ) و صاحبان زر و زور ( ؟؟؟)  به حوزه علمیه بازگردانده می شود!!!


اگه گذرتون به خیابان ناصر خسرو ، کوچه مروی بیفته، یک بنر بزرگ می بینید که بر سردر دبیرستان نصب شده و حوزه علمیه در آن به توجیه عمل خود پرداخته  و جالب آنکه در این تابلو قید شده  حوزه ، بابت این کار مبلغ یک مییارد و هشتصد ملیون تومان به حساب آموزش و پرورش واریز کرده است!!!!
اگه هدف این کار غیر اقتصادی است ، حوزه علمیه مروی پس با چه هدفی چنین ولخرجی از خود بروز داده؟
برای رضای خدا؟ دبیرستان که داشت کار خودش رو می کرد و از آن زمین موقوفه همان استفاده آموزشی می شد ، پس چطور حوزه علمیه یادش افتاده پس از 200 سال زمین خودش رو پس بگیره؟
من فکر میکنم اگر کمی شرم و حیا اجازه میداد متولیان حوزه به جای درج آن مطالب ، بر سردر دبیرستان می نوشتند " به زودی در این مکان پاساژ مروی  مرکز ارائه انواع البسه خارجی  و لوازم آرایش  افتتاح می گردد "
البته دل خوش نکنیم  که دبیرستان مروی بعنوان دومین دبیرستان تهران پس از دارالفنون در فهرست آثار ملی  ثبت شده و کسی نمیتونه بهش دست بزنه ! چرا که همین چند هفته پیش سرای دلگشا واقع در میدان ارک
( روبروی کاخ گلستان )  که قدمتی برابر با کاخ داشت و در فهرست آثار ملی ثبت شده بود با یک شکایت از طرف شاکی ( به ظاهر ) خصوصی با حکم دیوان عدالت اداری از فهرست آثار ملی خارج شد !! و اکنون با خاک یکسان شده و قراره پاساژی بشه درست مثل  بازار رضا که در مجاورتش قرار داره ، البته سردر این سرا با عجز و التماس اداره میراث فرهنگی تهران هنوز خراب نشده ، البته هنوز!
حالا با این اوصاف فکر میکنید کی بتونه جلوی مدعیان قدرتمند زمین موقوفه دبیرستان مروی رو بگیره؟
میراث  فرهنگی  خواسته که ساختمان هیچ تغییری نکند مصوبه دولت هم از این قراره که کاربری این ساختمان همچنان آموزشی باشد اما نکته اینجاست که اصل این مصوبه  تخلیه و تحویل دبیرستان مروی به نماینده موقوفه مروی است ، اینکه متولیان پس از تحویل گرفتن این ساختمان آن را می فروشند یا تخریب می کنند به خودشان مربوط است و مصوبه دولت در این قسمت کارایی ندارد! چرا که دولت نمی تواند برای املاک موقوفه تعیین تکلیف کند!!


 استاد غیاثی تعصب بسیار زیادی نسبت به دبیرستان مروی داشت و با غرور خاصی در باره اش حرف می زد و این غرور رو به ما هم انتقال می داد  و در مورد مسائل دبیرستان بسیار جدی بود تا حدی که در روزهای آخر عمر هم به شهادت نزدیکان ،بر روی تخت بیمارستان  به تنها چیزی که فکر نمی کرد سلامت جسم بود  و با وجود دردهای شدید مدام در حال پی گیری و تلاش برای یافتن راه حلی برای این مشکل بود، من که به شخصه فکر میکنم استاد از دست این نامرادی ها دق کرد!
یادمه یه روز سرکلاس تعریف میکرد که کلنگ اول مجموعه مروی رو اونقدر نزدند تا فردی رو پیدا کنند که در تمام عمرش هیچ نماز صبح قضا نداشته باشه و افسوس می خورد که  تمام ارزشهای معنوی واقعی جامعه تا این حد کمرنگ شده و امروزه دیگه کسی برای این مسائل اهمیتی قائل نیست....

روزی که قرار به تحویل دبیرستان بوده  استاد غیاثی  با چشم گریان ، درها و دیوارها و نیمکت های کلاس رو مثل یک مکان مقدس بوسیده و خداحافظی کرده ، انگار که خبر از حکم سرنوشت داشت که عمرش با عمر دبیرستان مروی به پایان خواهد رسید.

ومتاسفانه روحانی محترمی که در مجلس یادبود استاد سخنرانی می کرد و صاحب عنوان و پست در وزارت آموزش و پرورش بود و ادعا داشت روزی 20 ساعت مشغول خدمت به مردم است به اعتراف خودش ، با وجود 50 سال سابقه استاد غیاثی در آموزش و پرورش ، تا به حال اسم استاد هم به گوشش نخورده بود !!
می گفت پس از خواندن مصاحبه ای از استاد شیفته اش شده و نامه ای نوشته مبنی بر دعوت ازایشان برای واحد تالیف کتب درسی و استفاده از تجربیات 50 ساله استاد در این زمینه، اما چه سود که این دعوت هنگامی به ذهن مبارکشان خطور کرده بود که صبح آن روز ، استاد دیگر نبود...











 
 

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

چه آدمای خوبی!


بالاخره طرح هدفمندی یارانه ها هم اجرا شد ، کسی هم مخالف حذف یارانه ها و به جریان انداختنش در مسیر درست و به صرفه تر، نیست.
همه هم میدونیم حذف یارانه ها یعنی گرون شدن کالا و خدمات، مثل دو دو تا چهار تا ست
حالا  چرا دولت و تلوزیون اینقدر دوست دارن مسئله رو وارونه  به خورد مردم بدن ، نمیدونم!
ساعت 12 شب اعلام میکنن که طرح هدفمندی شروع شد و 10 صبح  گزارشگر تلوزیون
میاد بازار از مردم میپرسه " قیمتها با لا رفته؟ " مردم هم میگن " نه بابا همه چی آرومه!"
بیچاره مغازه دارها هنوز درست حسابی خواب از سرشون نپریده چه برسه وقت کنن قیمتها رو ببرن بالا!
شب ساعت 9 همون گزارش رو نشون مردم میدن میگن ببینید هیچی گرون نشده! دیدین ما راست میگفتیم!
چه آدمای خوبی! چه تلوزیون خوبی!
جالبه که همه میدونیم فعلا گازوئیل لیتری 165 ریالی حذف نشده وهنوز نرخ تعرفه حمل و نقل کالا تغییر نکرده اما چند روز دیگه که گازوئیل میشه 150 تومن سهمیه ای و آزادش میشه
350تومن ! اون موقع کی میتونه جلوی گرون شدن کالا ها رو بگیره؟ یعنی وقتی هزینه حمل
10 -20  برابر میشه ، هیچ تاثیری رو قیمت ها نمی ذاره؟ تازه هزینه برق و آب و گاز که قراره چند برابر بشه بماند .
فکر کنم دیگه تا شب عید همه میفهمیم که هدفمندی یعنی چی !!
البته جای نگرانی نیستا ! ماهیانه نفری 40000 تومن میاد به حسابمون تازه برای نون هم ماهی 4000 تومن میدن! که به قول دکتر! حلال تر از پول خودمونه ، پول امام زمانه .
البته یادمون نرفته که دکتر! گفت " به خدا تو ایران میشه با ماهی دو ملیون تومن راحت زندگی کرد!"
خب راست میگه د یگه! بر منکرش لعنت!



۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

قهوه نمکی

اون(دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد،  "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."
 
یکدفعه پسر پیشخدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام  می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیه؟ اون جواب داد "شیرینه"