۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

انتظار

مرداد داغ،شهریور سرد
چشم ملتمس مادر
گالش گلی
پای خسته،
تنها.
حکم ها شکست ،
67از هزار وسیصد
رفت.
دارها برخاست!
یک گور برای همه،
پول گلوله،
مزد بردن
پرداخت شد،
تا نا کجا آباد.
درسکوت.
و ضجه مادر
با مرثیه
بر ساک قرمز.
و عکس من.
طنین صدایش نرفته،
صدای مرثیه اش
ضجه اش.
کمرش شکست.
پدرش خمید.
و من،
رویای کودکی ام
آغوش اش.
حال خرمایی برایش.
دیگر پدرش نیست، بگوید
اما مادر گفت
که قلبش گفت:
ابراهیم می آید!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر