۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

یک سوال!

دوستی دارم که مشکل عجیبی داره، می خوا د ازدواج کنه!
از نظر مالی هم امکانات خوبی داره و دستش به دهنش می رسه، اهل  هیچ خلافی هم نیست و کاملا مثبت و اخلاق گراست.
اما مشکلش اینه که هر جا تا حالا رفته خواستگاری ، یک جواب مشترک از همه دختر خانوما شنیده :
" ایشون خیلی خوبنا ، معلومه  که خیلی هم اهل زندگی و خانواده هستند ، اما من نمی تونم ایشون رو به عنوان شوهر بپذیرم!"
از همه جالبتر این مورد آخریش بود که دختره نتونست هیچ ایرادی بگیره یه عیب رو خودش گذاشت!
گفت من قدم کوتاهه ، نمی تونم زن شما بشم!!

به نظر شما جریان چیه؟

آرامش

اگه می خواین آروم بشین ، موسیقی گوش بدید ، سنتی باشه تاثیر بیشتری داره مثلا
ما درس سحر بر در این میخانه نهادیم....
یادتون باشه بیکار نچرخین ، ظرف ها رو بشورین!
ظرف بشورین به همراه موسیقی ... جواب میده، امتحانش مجانیه!

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

چرند و پرند

شما هم خبر ساخت ابر رایانه توسط ایران رو در تلوزیون دیدید؟
من نه مهندس کامپیوترم ونه از الکترونیک چیزی سر در می آرم اما به تعداد تمام کشته های انقلاب لیبی  تو بازار کامپیوتر بالا پایین رفته ام ، انواع قطعه های اصلی و جانبی رو خریدم ، سیستم جمع کرده ام و خلاصه دستی تو این کار دارم ولی تو این همه مدت حتی یک بار هم قطعه ای که ساخت ایران باشه رو ندیدم اگر هم چیزی هست لوازم جانبی چینی است که اسم ایرانی روش گذاشته اند حالا این سوال برام مطرح شده که کشوری که قدرت ساخت cpu ,motherboard,hard disk برای کامپیوترهای خونگی معمولی رو نداره چطور می تونه یه شبه ابر کامپیوتر بسازه! مگر اینکه کشور دوست و برادر " چین " زحمت فروختنش رو به ایران کشیده باشه.
من که این خبر رو باور نکردم ،اگه شما باور کردید پس کاری کنید که منم باورم بشه!
دکتر هم که شاد و خوشحال این موفقیت بزرگ رو تبریک گفت و از جوانان دانشمند ایرانی کلی تعریف کرداما فکر کنم یادش رفت بگه جوانان دانشمند شاغل در شرکت چینی مربوطه!! ( البته من از خدا می خوام که این خبر واقعی باشه و کشورم صاحب چنین قدرتی شده باشه اما چه کنم که مغز کوچیکم این معادله چند مجهولی رو نمیتونه حل کنه)
در مورد این مطلب دوستی به من گفت زود قضاوت کرده ام چرا که متخصصان ایرانی در این زمینه حرفهای زیادی برای گفتن دارند...
من هم به این دوست خوبم اینطور پاسخ دادم که منظورم تنها ساخت قطعات بوده وگرنه برنامه ریزی و کار با چنین غولی با5800گیگابایت حافظه وقدرت 860 میلیارد محاسبه در دقیقه کار هر کسی نیست و نیاز به متخصصان کاربلدی داره
که خوشبختانه در ایران کم نداریم.
حرف اصلی من نقد نحوه خبررسانی، غلو و دروغ پردازی بود که این روزها مدام در تلوزیون باهاش مواجهیم ( من هنوز هم میگم ما قدرت ساخت قطعات رو نداریم هر چند بتونیم به بهترین شکل ممکن باهاشون کار کنیم یا سیستم کارکردشون رو تحلیل کنیم.)


گفتم انقلاب لیبی یاد جمله دکتر افتادم که می گفت " چطور ممکنه یه نفر مردم خودشو بکشه؟"
واقعا چطور ممکنه؟
قذافی دیوانه هم همین روزا سقوط می کنه و رو سیاهی می مونه برای ذغال،قیمت نفت هم که حسابی کشیده بالا همه خوشحالند ، اما دکتر هم راست گفته ها، نمیدونه چطور ممکنه بنده خدا!!
جالب تر اینکه یکی از وزیراش می گفت خیزش مردم خاور میانه و انقلاب های مصر و تونس و بحرین و لیبی و ... باید زودتر از اینها اتفاق می افتاد واین تقصیر دولت های قبلی ایرانه !! این دکتر بود که در این چند سال تونسته کاری کنه که مردم خاور میانه یادشون بیفته انقلاب کنن.....
نمیدونم شاید هم راست گفته ، بعید هم نیست!
قضاوت با خودتون.

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

بگذار برخیزد این مردم بی لبخند

بر کدام جنازه زار می زند این ساز
بر جنازه کدام مرده پنهان می گرید این ساز بی زمان
در کدام غار؟
بر کدام تاریخ می موید این سیب و پنجه نادان
بگذار برخیزد این مردم بی لبخند ، بگذار برخیزد

زاری  بر  باغچه بس تلخ است ، زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع بلند نسیم
زاری بر سپیدارسبزبالا  بس تلخ است

بر برکه لاجوردین ماهی و باد
چه می کند این مدیحه گوی تباهی
مطرب گورخانه به شهراندر چه میکند
زیر دریچه های بی گناهی

بگذار برخیزد این مردم بی لبخند، بگذار برخیزد.

                                                                                   احمد شاملو

قلب ها

استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
...
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت
:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
.
استاد پرسید
:
اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است
امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟
چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد
.
سرانجام استاد چنین توضیح داد
:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد
.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند
.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند
.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است
.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
.
استاد ادامه داد
:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود
.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند
.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد
.
امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود

به سلامتی!

به سلامتی درخت، نه به خاطر میوه ش به خاطر سایه ش
به سلامتی دیوار، نه به خاطر بلندیش واسه اینکه هیچ وقت پشت آدم رو خالی نمی کنه
به سلامتی دریا، نه به خاطر بزرگیش به خاطر یه رنگیش
به سلامتی سایه، که هیچوقت آدم رو تنها نمی ذاره
به سلامتی پرچم ایران، که سه رنگه
              تخم مرغ، که دو رنگه
              رفیق! که یه رنگه
به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی دونن،دوسمون دارن و نمی دونیم
به سلامتی نهنگ که گنده لات دریاست 
به سلامتی زنجیر، نه به خاطر اینکه درازه به خاطر اینکه به هم پیوستس
به سلامتی خیار، نه به خاطر"خ" ش فقط به خاطر"یار" ش 
به سلامتی شلغم، نه به خاطر"شل" ش  به خاطر "غم" ش
به سلامتی کرم خاکی، نه به خاطرکرم بودنش به خاطر خاکی بودنش
به سلامتی پل عابر پیاده  که هم مردا از روش رد می شن هم نامردا
به سلامتی برف  که هم روش سفیده هم توش
به سلامتی رودخونه که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیک رو دارن
به سلامتی گاو که نمی گه من ! می گه ما
و به سلامتی سرنوشت که نمی شه اونو از سر نوشت.     

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

روز عشاق در تهران

داستانی شنیدم به روایت مسعود بهنود، واقعی و مستند.
اوایل دهه 60 ، سالها بود که اهالی و رهگذران میدان فردوسی به دیدن خانمی عادت کرده بودند که هرروز راس ساعت معین با لباس سراسر قرمز بیرون می آمده و در گوشه ای از میدان فردوسی  می ایستاده و پس از مدتی انتظار به خانه برمی گشته.

میگفتند در جوانی با مرد آرزوهایش در میدان فردوسی قرار ملاقات داشته و نشانه شناساییش هم لباس قرمزش بوده، سالها سر قرار حاضر میشده اما هیچ وقت هیچ خبری از مرد آرزو ها نمی شد،او رفته بود و این زن آنجا مانده بود، برای همیشه.

در سرما و گرما در آن حوالی هر روز می آمد و می رفت تا اینکه دیگر هیچ عابری این بانوی سرخ پوش را ندید.
اسمش یاقوت بود .
عاشق بود.
همین.



مبادا در این هیاهو شهرمان بی عشق بماند! 

چشما رو درویش کنید!

یادش به خیر، کارتون "چوبین" یادتونه؟
اگه اشتباه نکنم اولین کارتون تخیلی مدرن! بعد از انقلاب بود که البته هر قسمتش با کلی دستکاری و جرح و تعدیل پخش می شد تا بخش های علمی تخیلی و فضایی مغز بچه ها رو کمی قلقلک بده تا بیدار بشن!
مادرش چی ؟ یادتونه؟ میدونم که هیچوقت ندیدینش...
بعد از این همه سال، حالا می تونید ببینیدش!



ما و رسانه ملی!!!!!!!

                              


                           سکوت سرشار از ناگفته هاست...

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

نه قانونی،نه منطقی!


 
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نمي توانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول مي كنم در غير اينصورت از شما مي خواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 22 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست و اين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد مي شد نه قانوني است و نه منطقي !!!

قصه با هم بودن...



اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است,دستشو
گرفتم و گفتم: بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم.
اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن  حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم.
اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد.


هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود,
باهاش صحبت مي كردم. موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم.بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم,


از من پرسيد چرا؟!اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري
خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي


اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دايم گريه مي كرد و مثل باران اشك مي ريخت مي دونستم كه مي خواست بدونه كه چه بلايي بر سر عشق مون اومده وچرا، 
اما به سختي مي تونستم جواب قانع كننده اي براش پيدا كنم,چرا كه من  دلباخته يك دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم  احساسي نداشتم.من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم
 زني كه بيش از ده سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود 
و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون ده سال از عمرش رو براي من
تلف كرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده, اما
ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد, چيزي كه انتظارش رو داشتم.
به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود.بلاخره مسئله طلاق كم كم داشت
براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك
نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب
عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست,

وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به
جز اين كه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم.

اون درخواست كرده بودكه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هر دومون به صورت 
 عادي كنار هم زندگي كنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون درماه آينده امتحان مهمي داشت
 و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رودچار مشكل بكنه!
اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: از
من خواسته بود كه بياد بيارم كه روز عروسي مون من اون رو روي دست هام
گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي مونده
از زندگي مشتركمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت
روي دست هام بگيرمو راه ببرم.

خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فكر كردم حتما داره ديونه مي شه.


اما براي اين كه اخرين درخواستش رو رد نكرده باشم موافقت كردم.

وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد گفت:
به هر بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره..



مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط
طلاق كه همسرم تعين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دست هام
گرفتم.
هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم..
پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل
گرفته راه مي بره.

جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و
از اون جا تا در ورودي حدود ده متر مسافت رو طي كرديم.. اون چشم هاشو بست
و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!

نمي دونم يك دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم كردم.. بالاخره دم در
اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت, من هم
تنها سوار ماشين شدم و به سمت شركت حركت كردم.

روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو اسشمام
كنم. عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست
كه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم. انگار سالهاست كه نديدمش, من از
اون مراقبت نكرده بودم.

متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروك كوچك گوشه چماش
نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاكستري ظاهر شده بود!
براي لحظه اي با خودم فكر كردم: خدايا من با او چه كار كردم؟!

روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره
احساس كردم.

اين زن, زني بود كه ده سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس كردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره
اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره.

من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز كه مي گذشت برام آسون
تر و راحت تر مي شد كه همسرم رو روي دست هام حمل كنم و راه ببرم, با خودم
گفتم حتما عظله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي
كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد كه
هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد
شدند.
و من ناگهان متوجه شدم كه اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به
همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم, انگار وجودش داشت ذره ذره
آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي كه تا عمق وجودم رو
لرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود, انگار
جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم..
پسرم اين منظره كه پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك
جزئ شيرين زندگي اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو
در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميم رو عوض كنم.
بعد اون رو در آغوش گرفتم و حركت كردم. همون مسير هر روز, از اتاق خواب
تا اتاق نشيمن و در ورودي.
دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به
نرمي اون رو حمل مي كردم,
درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به
سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم.

انگار ته دلم يك چيزي مي گفت: اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد.
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي كه همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مون
توجه نكرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم, وقتي رسيدم بدون اين كه
در ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم, نمي خواستم حتي يك لحظه در
تصميمي كه گرفتم, ترديد كنم.
"دوي" در رو باز كرد, و من بهش گفتم كه متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم!
اون حيرت زده به من نگاه مي كرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فكر نمي
كني تب داشته باشي؟
من دستشو كنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم كه
نمي خوام از همسرم جدا بشم.

به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم.

زندگي مشترك من خسته كننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته
هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشتركمون نمي دونستيم.
زندگي مشتركمون خسته كننده شده بود
نه به خاطر اين كه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم.

من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج مون كه همسرم رو در آغوش
گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش
حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي
كه فرياد مي زد در رو محكم كوبيد و رفت.

من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم.
يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟
و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم :
از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم, تو رو با پاهاي
عشق راه مي برم, تا زماني كه مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا كنه.
***

جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست كه از اهميت فوق العلاده اي برخورداره,
مسائل و نكاتي كه براي تداوم و يك رابطه, مهم و ارزشمندند.

اين مسايل خانه مجلل, پول, ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست.

اين ها هيچ كدوم به تنهايي و به خودي خود شادي افرين نيستند.

پس در زندگي سعي كنيد:
زماني رو صرف پيدا كردن شيريني ها و لذت هاي ساده زندگي تون كنيد.
چيزهايي رو كه از ياد برديد, يادآوري و تكرار كنيد و هر كاري رو كه باعث
ايجاد حس صميميت و نزديكي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه, انجام
بديد..
زندگي خود به خود دوام پيدا نمي كنه.
اين شما هستيد كه بايد باعث تداوم زندگي تون بشيد.
اگر اين داستان رو براي فرد ديگه اي نقل نكنيد هيچ اتفاقي نمي افته,
اما يادتون باشه كه اگه اين كار رو بكنيد شايد يك زندگي رو نجات بديد






۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

به سرنوشت بیندیش!


اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.

نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.

کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم وامکان تحصيلات خوب براش فراهم کنم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.
اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ وينستون چرچيل.

... دوست

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این

دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای

خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که

چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای

خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان‌بازی برای

تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز.

برای خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم

خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر

می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در

فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به

دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.دوستی

با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید

انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی

و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.

خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش

و زندگی کنی.


 






 


 





 

 

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟


 
جواب های مردم به این سوال که از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟

فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته " از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است 54 ساله
فهمــيده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري . 12 ساله
فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم . 38 ساله
فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 20 ساله
فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه " حالا باشه تا بعد " اين يعني " نه" 7 ساله
فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکس ها نشوم. 42 ساله
فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند . 64 ساله
فهمــيده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند ، من مي ترسم . 5 ساله
فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند . 72 ساله
فهمــيده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم ، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد . 29 ساله
فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم،آن را به نحو احسن انجام مي دهم . 48 ساله
فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام . 38 ساله

فهمــيده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد . 29 ساله
فهمــيده ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم. 29 ساله
فهمــيده ام که عاشق نبودن گناه است. 31 ساله
فهمــيده ام هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده 48 ساله
هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابه، من بايد آدم درستى باشم . 42 ساله
فهمــيده ام مبارزه در زندگي براي خواسته هايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند! 27 ساله
فهمــيده ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از ان رد مي شود. 50ساله
فهمــيده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بي منت. 35 ساله
فهمــيده ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي 36 ساله
فهميدم كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست! و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني! م . ج 30 ساله
فهميدم كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري... و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه.... 31 ساله
من هنوز چيزي نفهميدم, فعلا قضيه خيلي مبهمه. 34 ساله

فهميدم روي هيچ عقيده اي تعصب نداشته باشم چرا كه چند سال بعد ممكنه برام مسخره و خنده دار بشه و هيچ عقيده اي رو مسخره نكنم چرا كه شايد سال ها بعد آرمان زندگيم بشه. 30 ساله
من فهميدم كه هيچ وقت اون چيزي رو كه مي خواهي به دست نمي آري و وقتي هم كه بدست اوردي ديگه اون رو نمي خواهي . 37 ساله
فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم نیست بجز کسی که دوسش داری 52 ساله
فهمــيده ام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله


باتشکر از داوود عزیز