۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

روز رستاخیز


- و از تو در باره کوهها می پرسند. بگو پروردگارم آنها را پخش و پریشان می کند
- وآن را همچون دشتی هموار رها می کند
- که در آن نه نشیبی می بینی نه فرازی
- در آن روز همه از منادی (اسرافیل) پیروی می کنند،که در کارش هیچ گونه کژی نیست؛و صداها همه در برابر خداوند رحمان به خاموشی گراید، آنگاه جز نوایی نرم نشنوی
- در آن روز شفاعت سودی ندارد مگر برای کسی که خداوند رحمان به او اجازه دهد و از سخن او خشنود باشد
(سوره طه)
                                                                                   
- بی گمان نزد ما بند ها و آتش دوزخ است
- و خوراکی گلوگیر و عذابی دردناک
- روزی که زمین و کوهها بلرزد و کوهها چون ریگ های روان شود
(سوره مزمل)
                                                                                                                              
- آیا آنها انتظار دارند که قیامت ناگهان برپا شود، آنگاه ایمان بیاورند؟ در حالی که هم اکنون نشانه های آن آمده است،اما هنگامی که قیامت رسما برپا شود، دیگر بیداری وتذکر وایمان آنها سودی نخواهد داشت.
(سوره محمد)
                                                                                                                             
- آیا انسان چنین می پندارد که هرگز استخوانهای پوسیده و پراکنده او را گرد نمی آوریم؟
- حق این است که تواناییم بر اینکه سرانگشتهای او را فراهم آوریم
- بلکه انسان می خواهد درمهلتی که در پیش دارد، فسق و فجور کند
- می پرسد روز قیامت چه وقت است؟
- آنگاه که دیدگان خیره شود
- و ماه تیره شود
- و خورشید وماه در یک جا جمع آورده شوند
- در چنین روزی انسان گوید گریزگاه کجاست؟
- حاشا پناهی نیست
- سرانجام همه چیز و همه کار با پروردگار توست
- در این روز انسان را از آنچه پیش فرستاده یا باز پس داشته است آگاه سازند
(سوره قیامت)


سلمان گفت : ای رسول خدا، آیا چنین امری واقع می شود؟
آن حضرت فرمود: آری، سوگند به آن کس که جانم به دست اوست!
ای سلمان ، در آن زمان زمامدارانی ظالم،وزرایی فاسق، کارشناسانی ستمگر و امنایی خائن بر مردم حکومت می کنند،در آن هنگام زشتی ها زیبا و زیبایی ها زشت می شود، امانت به خیانتکار سپرده می شود و امانتدار خیانت می کند ، دروغگو را تصدیق می کنند و راستگو را تکذیب؛ دروغ ظرافت و زکات غرامت و بیت المال غنیمت شمرده می شود. مردم به پدر و مادر بدی میکنند و به دوستان شان نیکی. در آن زمان زن با شوهرش شریک تجارت می شود. باران کم و صاحبان کرم خسیس ، و تهی دستان حقیر شمرده می شوند. در آن هنگام بازارها به یکدیگر نزدیک می گرددند؛ یکی می گوید چیزی نفروختم و دیگری می گوید سودی نبردم و همه زبان به شکایت و مذمت پروردگار می گشایند.
در آن زمان اقوامی به حکومت می رسند که اگر مردم سخن بگویند، آنها را میکشند و اگر سکوت کنند همه چیزشان رامباح می شمرند. اموال آنها را غارت می کنند و احترام شان را پایمال. خون هایشان را می ریزند و دل ها را پر از عداوت و وحشت می کنند و همه مردم را در آن زمان مرعوب می بینی.
در آن دوران به تزیین مساجد می پردازند، آن چنان که معابد یهود و نصارا را تزیین می کنند؛ قرآن ها را می آرایند؛ مناره های مساجد مرتفع و صفوف نمازگزاران طولانی، اما دل ها نسبت به یکدیگر دشمن و زبان ها مختلف است.
در آن هنگام پسران امت  مرا با طلا تزیین می کنند و لباسهای ابریشمین حریر و دیباج می پوشند. زنا آشکار می گردد؛ معاملات با غیبت و رشوه انجام می گیرد؛ دین را فرو می نهند و دنیا را بر می دارند، طلاق فزونی می گیرد؛ زنان خواننده و آلات لهو آشکار می گردد و اشرار امتم به دنبال آن می روند.
ای سلمان ، در آن هنگام اغنیای امتم برای تفریح به حج می روند و طبقه متوسط برای تجارت و فقرای آنها برای ریا و تظاهر.
در آن زمان اقوامی پیدا می شوند که قرآن را برای غیر خدا فرا می گیرند و با آن همچو آلات لهو رفتار می کنند و اقوامی روی کار می آیند که برای غیر خدا علم دین فرا می گیرند.
فرزندان نا مشروع فراوان می شود و قرآن را به صورت غنا می خوانند و برای دنیا بر یکدیگر سبقت می گیرند. در آن دوران پرده های حرمت دریده می شود؛ گناه فراوان و بدان بر نیکان مسلط می گردند. دروغ زیاد می شود، لجاجت آشکار و فقر فزونی می گیرد . مردم با انواع لباس ها بر یکدیگر فخر می فروشند، باران های بی موقع می بارد، قمار و آلات لهو را جالب می شمرند و امر به معروف و نهی از منکر را زشت می دانند؛ به گونه ای که مومن در آن زمان از همه امت خوارتر است. قاریان قرآن و عبادت کنندگان پیوسته به یکدیگر بدگویی می کنند و آنها را در ملکوت آسمانها افرادی پلید و آلوده می خوانند، در آن هنگام ثروتمند رحمی بر فقیر نمی کند؛ تا آنجا که نیازمندی در میان جمعیت به پا می خیزد و اظهار حاجت می کند و هیچ کس چیزی در دست او نمی نهد.
                                                                                نورالثقلین ازعبد علی بن جمعه حویزی جلد5 


یسئلک الناس عن ا لساعه قل انما علمها عندالله و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا.
مردم از تو درباره زمان قیامت می پرسند، بگو ای پیامبر! آگاهی بر این موضوع تنها نزد خداست و هیچ کس جزاو ازآن آگاه نیست، چه می دانی ؟ شاید قیامت نزدیک باشد.
(سوره احزاب)
                                                                                                                            

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

اگه یه روز....

اگه یه روز بری سفر
بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویا ها میشم
دوباره باز تنها میشم
به شب می گم پیشم بمونه
به باد می گم تا صب بخونه
بخونه از دیار یاری
چرا میری تنهام میذاری
اگه فراموشم کنی
ترک آغوشم کنی
پرنده دریا میشم
تو چنگ موج رها میشم
به دل می گم خاموش بمونه
میرم که هر کسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نووم تو
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که منومبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوازبخونم
اگه بازم دلت میخواد
یار یکدیگر باشیم
مثال ایووم قدیم
بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
اگه میخوای پیشم بمونی
بیا تا باقیه جوونی
بیا تا پوست و استخونه
نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نووم تو
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که منومبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوازبخونم
اگه یه روزی نووم تو
باز
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که منومبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوازبخونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آواز بخونم


فرامرز اصلانی
داریوش

تقدیم به:



دانلود آهنگ                 

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

انتظار

مرداد داغ،شهریور سرد
چشم ملتمس مادر
گالش گلی
پای خسته،
تنها.
حکم ها شکست ،
67از هزار وسیصد
رفت.
دارها برخاست!
یک گور برای همه،
پول گلوله،
مزد بردن
پرداخت شد،
تا نا کجا آباد.
درسکوت.
و ضجه مادر
با مرثیه
بر ساک قرمز.
و عکس من.
طنین صدایش نرفته،
صدای مرثیه اش
ضجه اش.
کمرش شکست.
پدرش خمید.
و من،
رویای کودکی ام
آغوش اش.
حال خرمایی برایش.
دیگر پدرش نیست، بگوید
اما مادر گفت
که قلبش گفت:
ابراهیم می آید!


۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

دمی با استاد سخن

به هوش بودم از اول ، که دل به کس نسپارم               شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم

مگر  تو  روی  بپوشی  و   فتنه  باز  نشانی               که من قرار ندارم، که دیده از تو  بپوشم

مرا  به   هیچ   بدادی  و   من   هنوز  برآنم               که از وجود  تو مویی  به عالمی نفروشم

به  راه   بادیه   رفتن  به  از  نشستن  باطل               وگر  مراد   نیابم  به  قدر  وسع  بکوشم