به هوش بودم از اول ، که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی که من قرار ندارم، که دیده از تو بپوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر