۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

محسن نامجو از نگاه حسین علیزاده

شنیدم در یکی از کنسرت های تور آمریکا ی شما ، محسن نامجو آمده بود و اتفاقات جالبی افتاده که دوست دارم آن را از زبان شما بشنوم؟
حسین علیزاده: بله . البته آن روز هم به جمعیت حاضر در سالن گفتم که من محسن نامجو گوش نمی کنم. ولی به هر حال کارش را شنیده بودم. در آن کنسرت ، اولین کسی که در ردیف اول نشسته بود و جلوی پای من بلند شد ، نامجو بود....نامجو با عشق و علاقه به کنسرت من آمده بود و یک گوشه نشسته بود. خیلی هم به من ابراز محبت و ارادت کرد. وقتی من قسمت اول رااجرا کردم خطاب به حاضرین گفتم که وقتی قسمت دوم کنسرت ما هم تمام شد ، ما از سالن بیرون می رویم ، اما شما آنقدر ما را تشویق کنید که دوباره روی سن بیاییم و آن وقت برایتان یک سورپرایز داریم!این حرکت به صورت بداهه به ذهنم رسید. چون حضور نامجو حس خوبی به من داده بود . بعد از آن هم گفتم محسن نامجو در جمع ماست و از ایشان می خواهم که یک همکاری کوتاه با ما داشته باشند. اما در آن لحظه اصلا نمی دانستم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. قسمت دوم تمام شد و همه ی مردم هم مشتاق بودند که ببینند قرار است چه کار کنیم. در پایان برنامه از نامجو خواستم که روی صحنه بیاید تا قطعه ای را با هم اجرا کنیم.دوستان تعریف می کردند که وقتی از او دعوت کردم آنقدر احساساتی شد که شروع کرد به گریه کردن ، به طوری که هق هق می زد. اما هر کاری کردیم نامجو روی سن نیامد و حاضر نشد که کنار من و پژمان حدادی روی سن بنشیند. این هم از لطف و ادبش بود. رفتار نامجو از خیلی ها که ادعای اصالت می کنند ، اصیل تر بود و من به طور شخصی دوستش دارم. راجع به کار هم اصلا نظر من مهم نیست و کارش ربطی به ارزش گذاری من ندارد. نهایتا پایین سن یک صندلی گذاشتیم و ایشان آنجا نشست.من ترکمن را نواختم و نامجو روی آن به صورت بداهه آواز ترکمنی خواند. خب می دانید ترکمن قطعه ای نیست که برای آواز نوشته شده باشد ، اما باید بگویم که الحق ترکمن را نامجو فهمید. وقتی شروع به خواندن کرد تحریر هایش کاملا ترکمن بود . مطمئنم که نامجو آن لحظه بوی خاک ترکمن را حس می کرد. در هر صورت شب بسیار جذاب و شیرینی شد. خب این احساس را با چه چیزی می توان عوض کرد؟ و من از خودم خیلی ممنونم که این کار را کردم

 از گفتگوی حسین علیزاده با حمیدرضا منبتی / ماه نامه ی " تجربه / ش1


... ...



Don't talk while he drives
 

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

به یاد ناصر حجازی

همسر ناصر حجازی،پس از ورود تابوت ناصر خان به استادیوم آزادی برای دقایق کوتاهی به سمت
یکی از دروازه ها رفت و برای لحظاتی به یاد همسرش درون دروازه ایستاد .

(عکس از روزنامه آرمان)
میگن ما ایرانی ها وقتی به یاد قهرمانامون می افتیم که دیگه در بین ما نیستن، البته خیلی هم بیراه نگفتن! اما خداییش در مورد ناصر حجازی اینطور نبود. حجازی رو همه دوست داشتن و همیشه یادش می کردن . هم پرسپولیسی ها دوستش داشتن و هم استقلالی ها، البته منظورم مردم اند نه مسئولین که همیشه به هر نحوی می خواستن حجازی رو از مردم دور نگه دارن و محبوبیتش رو کم کنند. دیگه همه می دونن که حجازی "بله قربان" گو نبود و رک و راست  هر خطایی که می دید گوش زد میکرد
و زبان انتقادش مایه درد سر خیلی ها بود.  حجازی حتی برای گرفتن جام قرمانی آسیا در تهران ( سال 1354) هم حاضر نشده بود
برای گرفتن مدال در مقابل مقام مسئول وقت تعظیم کنه و دستش رو ببوسه. ناصر خان یک مرد واقعی بود، از شهرت و موقعیتش برای ثروت اندوزی استفاده نکرد بلکه پشت مردم موند و از موقعیت و چهره رسانه ایش برای گفتن درد دل مردم استفاده کرد. این اواخر هم که صحبتهاش در مورد هدفمندی یارانه ها غوغایی کرد و در سایت اختصاصیش حرفهایی زد که تا حال کسی جرات گفتنش رو نداشت، بعد از انتشار این مطالب، ناصر خان به شدت از طرف سایتهای طرفدار دولت مورد حمله قرار گرفت حتی شنیده شد که دستور ممنوع التصویر شدنش هم از تلوزیون صادر شده که البته دیگه مصادف شد با وخامت حالش که باعث شد سیاست تلوزیون ناگهان عوض بشه و عیادت از ناصر حجازی تبدیل شد به مسابقه ای بین مسئولین....


به من می گویند عصبانی نشوم ، مگر بی غیرتم وقتی درد و مشکلات مردم را به چشم می بینم ، با بی تفاوتی از کنار آن بگذرم.آمده اند و یارانه ها را به مردم غالب کرده اند.زندگی مردم بهتر نشده که بدتر هم شده است .خدمت به مردم یعنی فراهم کردن رفاه و آسایش آنها اما متاسفانه شاهد نداری و سختی زندگی مردم هستیم.دولت می گوید چهل هزار تومان در ماه به مردم کمک میکنیم ، مگر مردم گدا هستند ؟ مردم ایران روی گنج خوابیده اند ، نفت، گاز و… دولت حق ندارد به مردم کمک کند،دولت باید کار کند، خدمت کند و زحمت و دسترنج مردم را دودستی تقدیم آنها نماید.چهل هزار تومان در ماه به مردم می دهند و بعد چند برابر آن را از جیب مردم برداشت می کنند و سپس ادعای خدمت به مردم دارند.از دید مسوولین خدمت دولت به مردم یعنی کار کردن مردم برای دولت واینکه مردم کار کنند و پولشان را تقدیم دولت نمایند!.برای من گاز می آمد چهل هزار تومان و حالا می آید یک میلیون تومان .گاز به کشور همسایه با مبلغی بمراتب کمتر از آنچه از جیب مردم برداشت می کنند ، صادر می شود.با دیدن این شرایط نباید عصبانی شوم ؟ نباید حرص بخورم و شرایط جسمانی ام مثل امروز شود.من این حرفها را برای خودم نمی زنم.به هر حال از آنجایی که چهره شناخته شده ای هستم و مردم به من لطف دارند ، زندگی ام می گذرد حتی با اینکه بیماری ام بسیار پر هزینه است با لطف مسوولین بیمارستان کسری و اندوخته پس اندازم روزگار سپری می شود اما اگر مردم عادی شرایط امروز من را داشتند و با یک بیماری پر هزینه روبرو شوند ، چه باید بکنند؟بروند بمیرند؟من ناصر حجازی هستم ، سرد و گرم روزگار را چشیده ام . عمری از من گذشته است. هیچ ابایی هم ندارم که اگر من را ببرید وبا شلیک 2 تیر به زندگی ام خاتمه دهید. حرفهایم از سر دلسوزیست.کمی مراعات مردم را کنید..مردم را دوست داشته باشید تا آنها هم شما را دوست داشته باشند.مردم معنای خدمت را می دانند و اگر آن را احساس نمایند پا به پای دولت می ایستند و اگر نمی توانید رفاه مردم را فراهم سازید ، بروید. می خواهم از دولت بپرسم که اجرای طرح یارانه ها اهمیت دارد یا یافتن راهی جهت جلوگیری از فرار مغز ها.هر چند مغزها بایستی فرار کنند که اگر باشند بسیاری از افرادی که به نا حق و بر اساس زدوبند در راس کارند ، خانه نشین خواهند شد. .همانطور که سطح علمی دانشگاهها را پایین آوردند تا افرادی که سلیقه ای وارد دانشگاه شده بودند، بتوانند فارغ التحصیل شوند

این هم واکنش سایت "رجا نیوز" به صحبتهای ناصر حجازی
ناصر حجازی؛ همان دروازه‌بان اسطوره‌ای فوتبال ایران که به دلیل بیماری این روزها خانه نشین شده،به تازگی وب سایت خود را راه‌اندازی کرد تا از این پس هرآنچه دوست دارد را از طریق این درگاه اینترنتی به اطلاع اهالی فوتبال برساند، روزی که وی در مراسمی پرطمطراق با حضور اهالی هنر و ورزش به طور رسمی فعالیت این وب سایت اینترنتی را آغاز کرد، آن دسته از افرادی که ناصر حجازی را به خوبی می‌شماختند پیش بینی کردند از این پس دروزاه‌بان خانه نشین استقلال تمام درگیری‌های خود با اهالی فوتبال را از طریق این وب سایت منتشر خواهد کرد تا دیگر نگران انتشار مطالب تند و تیزش درباره افراد نباشد
.
دلیل اصلی این اظهارنظر از سوی منتقدان وی، دست نوشته حجازی در صفحه نخست وب‌سایتش بود، او که در بالای صفحه اینترنتی خود جمله‌ای سیاسی و هدف‌دار را این مضمون نوشته بود؛ در همان بدو شروع به کار وب سایتش نشان داد همچنان در اندیشه حمله انتحاری به افراد مختلف است و هیچ ابایی از رو کردن تفکراتش برای مخاطبان و کاربران وب سایتش ندارد
.
ناصر حجازی مثل دیگر چهره‌های فوتبالی نیست که از شرایط پیرامون خود رضایت داشته باشند،او همیشه از نکته‌ای ناراضی است حالا فرق نمی‌کند آن نکته چه باشد فقط مساله این است که ناصر حجازی به دیگران حمله کند،استاد؛ روزی با فتح الله زاده سر شاخ می‌شود و روز بعد یقه امیر قلعه نویی را می‌گیرد، روزی کنایه به فدراسیون فوتبال می‌زند و روز بعد به حضور کارلوس کی‌روش حمله می‌کند،روزی به حضور دروازه‌بان ایرانی در لیگ ایراد می‌گیرد
.
واقعیت این است که جامعه هرگز او را راضی نمی‌بینید مگر زمانی که طرف مقابلش در برابر او نرمش نشان دهد و با او پای مسز مذاکره بنشیند،همان اتفاقی که در خصوص او و علی فتح الله زاده به وقوع پیوست،ناصر حجازی که با سخنانی تند و بی‌محابا به حضور فتح الله زاده در باشگاه استقلال ایراد می‌گرفت، پس از تماس علی فتح الله زاده با او و پس از اجرای مراسم پیتزاخوران در باشگاه استقلال ناگهان از تمام نظرات منفی خود علیه او صرف نظر کرد تا هدایت کمیته فنی استقلال را در اختیار گیرد
!
ناصر حجازی در تازه‌ترین مصاحبه خود، پا را فراتر از حد خود نهاده و در خصوص مساله هدفمندی یارانه‌ها اظهارنظر کرده،وی که خود در مقام یک تحلیل‌گر اقتصادی قرار داده با لحنی کاملا نامتعارف دولت را به دلیل اجرای قانون هدفمندی سرزنش کرده تا همه به این واقعیت پی ببرند که برای ناصر حجازی مهم نیست درباره چه مساله‌ای اعتراض کند بلکه او فقط به این می‌اندیشد که ساز مخالف بزند حالا درباره فوتبال باشد یا درباره هر مسائله غیر تخصصی
!
عده‌ای می‌گویند ناصر حجازی دچار توهم شده است، همانگونه که سالیان پیش متصور بود که می‌تواند سیاست مداری حاذق باشد اما حقیقت موجود درباره او این گونه است که حجازی در این ایام همانند سال‌های قبل تکلیف با خودش روشن نیست ، کسی که روزی نیت می‌کند رئیس جمهور شود اما فردای آن روز برای رسیدن به مربیگری استقلال دست و پا می‌زند شاخصه‌های لازم برای اظهارنظر در خصوص مباحث کلیدی این چنینی را ندارد پس باید او را به سکوت دعوت کرد چرا که اگر غیر از این باشد جامعه درباره او فکرهای بدی خواهد کرد.از این رو به دروازه‌بان اسطوره‌ای سال‌های دور استقلال توصیه می‌کنیم در چارچوب خود حرکت کند و پا فراتر از حد خود نگذارد چون مردم طاقت همراهی او با دشمنان کشورشان را ندارند
........................................................................................................................................................................

اینجاست که علت اصلی محبوبیت مردمی حجازی معلوم میشه و تفاوت محبوبیت " به زور تلوزیون و رسانه" بیشتر از همیشه برجسته میشه...... ناصر حجازی همیشه در قلب و ذهن مردم ایران زنده و جاودانه ،نه فقط به خاطر دروازه بان تیم ملی بودنش،
بلکه به خاطر مرام پهلوانیش و در کنار مردم بودنش که بی اغراق نام جهان پهلوان تختی رو در ذهن تداعی می کنه.

        به سایه روباه پناه مبر بگذار شیر تو را بدرد ، از پل نامرد مگذر بگذار سیل تو را ببرد
                                               
                              یاد و نام وخاطرش جاودان باد
 


 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

Days of the Week

The Romans named the days of the week, from the first to the seventh, after the sun, the moon and the five planets Mars,Mercury,Jupiter,Venus and Saturn.
The planets were named after Roman gods. In the course of history the Anglo-Saxons substituted the names of their gods for the Roman names, and the English language uses names for the days based on the Anglo-Saxon.
Sunday,the first day, was once sunnandaeg.
Monday was the Anglo-axon monandaeg.
Tuesday was originally Tiu's day ; Tiu was the Anglo-Saxon god of war.
Woden was the chief god and Thor, the god of thurnder. Woden's day and Thor's day became Wednesday and Thursday.
Friday, the sixth day, belonged to Frigga, godess of love and marriage.
Saturday goes back to the Roman god, Saturn, for it's name.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

بدون شرح و تفسیر!

                                                           دانلود فیلم - اسفند 89

پیرمرد
توپ
روپایی
بازار تهران
لقمه ای نان
شب عید

اگه فیلم رو ببینید ، رابطه این کلمات رو با هم پیدا میکنید .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

بی واژه

منو دریا
منو بارون
منو آسمون صدا کن
اسممو واژه به واژه
تو دل ترانه جا کن
منو تنها
منو عاشق
منو خوب من صدا کن
منو از همین ترانه واسه ما شدن صدا کن
منو بی واژه صدا کن
همصدا تر از همیشه
به همون اسم عزیزی که برات کهنه نمی شه
واسه زندگی صدام کن
واسه هرچی عاشقانه است
واسه حرفای قشنگی که نگفته شاعرانه است
منو دریا
منو بارون
منو آسمون صدا کن
اسممو واژه به واژه
تو دل ترانه جا کن
منو شب صدا کن اما
اون شبی که تو رو داره
اون شبی که جای ماهش
تو رو پیش من بیاره
منو آیینه صدا کن
که میخوام مثل تو باشم
که برای با تو بوذن
میخوام از خودم جدا شم
منو دریا
منو بارون
منو آسمون صدا کن
اسممو واژه به واژه
تو دل ترانه جا کن

 شعر از اهورا ایمان
{محمد اصفهانی}

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

قبل از آنکه دیر شود ...

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ ...بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند
.سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
"
من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"
من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد .بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.


El Ra با اجازه و تشکر از   

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

رفتن، حتي‌ اگر اندكي


`
پشتشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد
...
رفت.سنگ‌پشت،‌ ناراضی ونگران بود.
پرنده‌اي‌ درآسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست،
اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌
نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌
سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي .
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را
نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌
نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است .
حتي‌ اگراندكي.
و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،‌
توپاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌
چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي