۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

زبان فکر - زبان گفتگو

خیلی اوقات برای من پیش آمده که به چیزی فکر می کنم ولی نمی توانم آن را به راحتی بیان کنم. این دست کم برای من یک تجربه عام است و به گمانم برای  شما هم اتفاق افتاده باشد که بخواهید چیزی را بگویید اما بعد متوجه می شوید که آنچه را که منظور شما بوده است را نگفته اید، دوباره تلاش می کنید و نزدیک تر می شوید و در آخر، یکی پیدا می شود و کمکتان می کند و باز گفته تان به شکل دیگری درمی آید.
گاه فکری می کنیم و بعد می خواهیم فکرمان را به دیگران بگوییم اما در می یابیم که از این کار عاجزیم و اصلا نمی توانیم به کسی بگوییم که چه در سر داریم. گاه درباره چیزها تصمیمی آنی و ناخودآگاه می گیریم و وقتی چرایی آن تصمیم را از ما بپرسند معمولا جواب دادن ما بسیار سخت می شود.
این تجارب نشان می دهد ما بدون زبان فکر می کنیم - زبان به مفهوم مجموعه واژگان و گویش آنها که در گفتگوبه کار می بریم- اگر این طور باشد باید ساختاری مفهومی در میان باشد، ولی اینکه چنین چیزی چه رابطه ای با زبان دارد خود مسئله ای دیگر است ، مسئله ای مهم و جالب که حتی نمی توان قدمی به سوی آن برداشت.

۱ نظر:

  1. من فكر ميكنم مشكل در بخش انتقال اطلاعات و ديكدر هست كه ورودي ما خروجي دلخواه رو نتيجه نميده. چون فكر ما و بيان ما اصولا بايد مطابقت داشته باشه چون هر دو در اصل همسان هستند با دو زبان مختلف. مثل 0و1 درون كامپيوتر كه همون اطلاعات ما هستن كه به زبان ديگه اي ذخيره شدن.از اونجايي كه بشر يك سيستم بسته و هوشمند هست كافيه با فيدبكي كه از خروجي ميگيره. تلاش كنه وآيتم هاي لازم رو اضافه و كم كنه تا نتيجه ي مطلوب حاصل بشه.

    براي من تقريبا پيدا كردن عيوب اين سيستم تمام زندگيم همراهم بوده و هست ... مثل همين الان كه خوندم متن رو كه ببينم فكرم رو درست بيان كردم يا نه :)

    پاسخ دادنحذف