الهی!
باخاطری خسته و دلی شکسته، در انتظار رحمتت نشسته ام،
میدهی؛ کریمی،
نمیدهی؛ حکیمی،
می خوانی؛ شاکرم،
می رانی؛ صابرم،
الهی!
احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی،
نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز.
الهی!
مشت خاکی را چه شاید؟
و از او چه بر آید؟
و با او چه باید؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر