۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

هاتف و یک عاشقانه فانتزی



محض گل روی شما
خورشیدو بیدار میکنم
دوست دارم هارو میام پیشتون تکرار می کنم

محض گل روی شما
من درمی افتم با همه
به خاطر داشتنتون
از
هیشکی ندارم واهمه
(از
هیشکی ندارم واهمه)

محض گل روی شما
میگذرم از جون خودم
تا اینکه ثابت بکنم عاشقی رو خوب بلدم
(عاشقی رو خوب بلدم)



از توی فصلای خدا، زمستونو ورمیدارم
تا شما سرما نخوری
والا من مقصرم
با مژه های چشماتون ابرا رو جارو میکنم
تو سفره خواستنتون
هرچی  دارم رو میکنم


محض گل روی شما
میگذرم از جون خودم
تا اینکه ثابت بکنم عاشقی رو خوب بلدم

محض گل روی شما
من درمی افتم با همه
به خاطر داشتنتون
از
هیشکی ندارم واهمه
(از
هیشکی ندارم واهمه)



به خاطر شخص شما
خونه تکونی میکنم
با اینکه کلی سالمه اما جوونی میکنم
هی بوسه های بی هوا می دزدم از چشم شما
رعشه می افته تو تنم
دوستون دارم به خدا



محض گل روی شما
میگذرم از جون خودم
تا اینکه ثابت بکنم عاشقی رو خوب بلدم


به خاطر دیدنتون همیشه اصرار میکنم
اونقدر از شما میگم تا همه رو بیزار میکنم
(همه رو بیزار میکنم)

به خاطر شخص شما
خونه تکونی میکنم
با اینکه کلی سالمه اما جوونی میکنم
هی بوسه های بی هوا می دزدم از چشم شما
رعشه می افته تو تنم
دوستون دارم به خدا


محض گل روی شما
میگذرم از جون خودم
تا اینکه ثابت بکنم عاشقی رو خوب بلدم

به خاطر دیدنتون همیشه اصرار میکنم
اونقدر از شما میگم تا همه رو بیزار میکنم
(تاهمه رو بیزار میکنم)
    
         دانلود آهنگ       



                                                                       
















۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

خیلی کوتاه

کوتاه ترین داستان دنیا ( ارنست همینگوی) :

                                   برای فروش : کفش بچه، هرگز پوشیده نشده.

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا :

                  آخرین انسان روی زمین، تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

آمده ام  که  سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگویی ام که نی، نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان ازهمه دیده ها نهان

تا سوی جان  و  دیدگان  مشغله  نظر  برم

آمده ام  که  ره  زنم  بر  سر  گنج شه زنم

آمده ام که  زر  برم   زر   نبرم   خبر  برم

در  هوس  خیال  او  همچو  خیال گشته ام

وز  سر  رشک  نام  او  نام  رخ قمر  برم

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

ساده دل

- دیدی بالاخره عاشق شد!
+ نه!؟ از کجا فهمیدی؟
- من رفتار عاشق ها رو می شناسم، چند وقتیه که خیلی عوض شده.
+پس خاک بر سرت!! اونقدر لفتش دادی تا اینم ازت گرفتن!
- منظورت چیه ازم گرفتن! مگه من باید چیکار می کردم؟ اون منو دوست نداشت!
+تو از کجا میدونی؟ به نظر من که دیده ازت بخاری بلند نمی شه ، بی خیال شده.
- بخاریعنی چی؟ این نهایت بی انصافیه، این چه نگاهیه تو داری؟"دوست داشتن" یه حس خاصه و برای هر کسی منحصر بفرده!
من تو چشماش و تو رفتارش یا حتی تو حرفاش هیچ نشونه ای از اینکه دوستم داشته باشه ،ندیدم!
+خودت فهمیدی چی گفتی؟ واقعا که ابلهی!
-چرا؟
+ مگه نمی دیدی چقدر مغروره؟ اصلا مگه نمی گفتی شیفته این همه غرورش شده ای؟
خر خدا! اگه تا قیامت هم صبر می کردی اون هیچوقت نمی اومد به تو بگه " دوست دارم" . تو باید جلو میرفتی، باید به زبون می آوردی ، هیچ وقت سعی کردی بهش بگی؟
- آره اما نتونستم! راستش ترسیدم! از اینکه "نه" بشنوم ترسیدم.
+ همین دیگه، مشکل تو اینه که اراده نداری، قبلا هم بهت گفته بودم! تو ترسویی! اگه بهش می گفتی، اگه سفت رو حرفت ایستاده بودی، الان اون عاشق تو بود !
-واقعا همچین نگاهی به عشق داری؟ به نظرم "عشق" رو با "انتخاب" اشتباه گرفته ای!مگه میشه دو تا آدمو بذاری جلوت بعد به یکیشون بگی اگه عاشق تو بشم بهتره! عاشق شدن یه چیز دیگه است ، یه حس درونیه ، یه انقلاب روحیه! اصلا ربطی به خصوصیات طرف مقابل نداره، اصلا ارادی نیست ، یه جور کشش غیر ارادیه ...
+بسه دیگه! یه عمره خودتو با این حرفها گذاشتی سرکار! اصلا به فرض که همه حرفات درست ، همه اینایی که گفتی، مگه در وجود تو اتفاق نیفتاد؟مگه عاشق نشدی؟ پس چرا هیچ تلاشی نکردی؟ چرا همیشه" تو" شکست میخوری؟ یادت که نرفته؟ این دومین باره له شدی  اما باز همه حرفهات تو دلت موند!
- نه یادم نرفته، میگی چیکار کنم؟ الان که کار از کار گذشته هر چی تو دلم مونده بریزم بیرون؟غیر از اینکه تحقیر بشم فایده دیگه ای  هم داره؟!
+ به قول خودت کار از کار گذشته، اگه یه کم جربزه داشتی قبل از اینکه دیر بشه، بهش میگفتی که دوستش داری . مطمئنم الان هم نمی فهمی چی دارم میگم ، واسه خودت تو هپروت داری سیر میکنی! حرف من اینه که تو اینجا داری واسش می میری اما اون خبر نداره! الانم که دارم داد میزنم واسه اینه که مثل بز اخفش نشستی  فقط نیگا کردی، هیچ تلاشی نکردی، هیچ کاری نکردی!
می فهمی؟ هیچ کاری...
- اون اصلا از من خوشش نمی اومد، منو دوست نداشت! دپگه چه فرقی میکنه بفهمه یا نفهمه!
مهم اینه که من دوستش دارم...
+هنوزم؟
-هنوزم دوستش دارم ، براش آرزوی بهترینها رو دارم و همین که هست و با عشق خودش شاده برام کافیه، درسته نمی دونه دوستش دارم اما دورا دور به خاطر خوشبختیش دعا می کنم... اما با همه این حرفها دلم بد جوری گرفته ،کاش دوستم داشت ، کاش منو می دید ، کاش می فهمید....
+ یکی باید تو رو دعا کنه که شفا پیدا کنی! کلا مغزت معیوبه! من دیگه حرفی باهات ندارم! برو واسه خودت خوش باش! تو انگار از خرد شدن، از له شدن و شکست خوردن لذت می بری!
- نه اصلا اینطور نیست ، اشتباه من این بود که عاشقش شدم ، من لایقش نبودم!!
+,واقعا که... با این طرز فکرت! نا امیدم کردی!

و این داستان ادامه دارد....

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

                  بخوان نام بلند پروردگارت را...

                            بهار خواهد آمد.



                  سال نو مبارک!
               از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس،

                                         از کسی بترس

                     که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد.

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

کار دنیا رو ببین !

حتما شنیدین که دنیا دار مکافاته!
حالا می خوام این جمله رو براتون از نگاه فوتبالی تفسیر کنم ، البته کمی شاید عجیب به نظر بیاد که این دو موضوع رو چطور می شه به هم ربط داد:


در پایان مسابقات  مقدماتی جام جهانی 2002 و در آخرین مسابقه ایران و بحرین در مقابل هم قرار گرفتند. بحرین هیچ شانسی برای صعود نداشت اما ایران در صورت برد ، بطور مستقیم به جام جهانی کره- ژاپن صعود میکرد و از طرف دیگر سرنوشت
عربستان هم به این بازی بستگی داشت چرا که اگر ایران می باخت عربستان باشکست دادن قطر مستقیما به جام جهانی صعود میکرد . در چنین شرایطی معلوم بود که عربها دست به تبانی می زنند ، قطر که به راحتی از عربستان باخت و بحرین هم نهایت استفاده را از شرایط میزبانیش برد و با ایجاد جنگ روانی  و تحریک بازیکنان ایران - به کمک داور - شیرازه تیم بلازوویچ را از هم پاشید  و در نهایت ایران را شکست داد تا عربستان به جام جهانی صعود کند و باقی ماجرا  را هم که میدانید، ایران دربازی پلی آف در مقابل ایرلند جنوبی هم باخت و به جام جهانی نرفت!

خب اینها همه اتفاقات معمول در ورزش بودند و مردم ایران کم از این ماجرا ها ندیده بودند اما در بازی آخر اتفاقاتی افتاد که از آن پس بحرین تبدیل به منفورترین حریف فوتبال و شاید به عنوان منفورترین کشور دنیا در اذهان مردم ایران ثبت شد.

بازیکنان بحرین در طول بازی ، با زمین خوردنهای دروغین و جنگهای زرگری که به راه انداختند کار را به کتک کاری هم کشاندند و باعث اخراج شدن 2 بازیکن از ایران شدند حتی فحشهای ناجوری هم به فارسی نثار بازیکنان ایران کردند اما تحقیر
 بزرگ در پایان بازی رخ داد ،غرور ایران شکست و تنها اشک و حسرت وعصبانیت برای مردم ایران باقی گذاشت!
بازیکنان بحرین پس از به صدا درآمدن سوت پایان بازی با پرچم عربستان در ورزشگاه دور افتخار زدند ! و با غرور و شادی مشمئز کننده ای بوسه بر پرچم عربستان زدند چرا که باعث صعود عربستان به جام جهانی شده بودند.
کمترین پاسخ این خوش خدمتی اهدای بنز 2002 از سوی کشور عربستان سعودی به هر یک از بازیکنان بحرین بود.
حالا کار دنیا رو ببیند که پس از گذشت حدود 10 سال از این ماجرا سربازان آموزش دیده و قاتل حرفه ای تحت لوای پرچم عربستان سعودی همان پرچمی که برای خوش رقصی بوسیدندش و با آن دور افتخار زدند به جانشان افتاده وبه بهانه سرکوب مخالفان دولت ، به کشتن و تکه پاره کردن شان مشغولند.


این روزها بحرینی ها در حال آتش زدن پرچم عربستان اند.

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

120ساله بشی!

 اینکه گاهی به هم میگوییم 120 ساله بشی، یعنی چه؟ چرا مثلا نمی گوییم
200سال  یا 150 سال ؟
 ...
در تقویم ایرانی در هر 4 سال یک روز به روزهای سال اضافه میشود( سال کبیسه) که طی 120 سال تعداد این روزهای اضافه شده به 30 روز می رسد یعنی معادل یک ماه.
در ایران پیش از اسلام به همین مناسبت در هر 120 سال یک ماه کامل را جشن می گرفتند و 30 روز کامل سراسر ملک ایران زمین غرق در شادی و سرور بود.
هر فرد ایرانی ممکن بود یکبار در طول عمر خویش این جشن را ببیند و مسلما عمرش کفاف نمی داد تا دوباره در چنین جشنی حضور داشته باشد، به همین دلیل دیدن این جشن ها، به عنوان نماد طول عمر، آرزویی بود که ایرانی ها برای یکدیگر داشتند و هر کس برای عزیزانش آرزو می کرد  آنقدر زنده بماند  تا این جشن را حد اقل 2 بار در عمرش ببیند به همین جهت 120ساله شدن به عنوان تعارف و آرزومندی برای عزیزان ،در بین ایرانی ها رواج یافت و تا به امروز نیز ادامه دارد.

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

عاشق

اميري به شاهزاده گفت: من عاشق توام.

 شاهزاده گفت: زيباتر از من خواهرم است که در پشت سرتو ايستاده است.

امير برگشت و ديد هيچکس نيست.

شاهزاده گفت:عاشق نيستي !!!!

عاشق به غير نظر نمي کند.

زود پز

سعی کن در زندگی مثل زود پز باشی،
یعنی در اوج جوش آوردنت، سوت بزنی !

زنی را می شناسم من ...

زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پر شور است دو صد بیم از سفر دارد زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟ زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد زنی با تار تنهایی لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که بسه زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد نمی دانم؟ شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد
 ... زنی را می شناسم من


                                                                                                                                                سیمین بهبهانی

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

عید و ماهی قرمز

فروش ماهي هاي قرمز مدت ها است كه در يك دوره زماني ۱۵ اسفند تا ۱۵ فروردين روی کار آمده است. تجارتي كه محصول آن هيچ ريشه اي در تاريخ باستاني عيد نوروز ايراني ندارد. ۸۰ سال پيش به همراه ورود چاي به ايران ماهي قرمز نيز كه سمبل عيد چيني است به سفره هاي هفت سين مراسم عيد نوروز ما وارد شد غافل از اينكه در عيد چيني ماهي قرمز ر.ا رها مي كنند تا زندگي جريان يابد و ما ماهي قرمز را اسير تنگ هاي بلورين مي كنيم تا همزمان با رشد سبزه هاي سفره هايمان و باروري زمين هر روز او را به مرگ نزديك و نزديك تر كنيم.دكتر نيكنام نماينده مجلس هفتم كه زرتشتي است درباره ماهي قرمز سفره هفت سين مي گويد: در هيچ كدام از مراسم سنتي مان در مورد نوروز ماهي قرمز جايگاهي ندارد. در سفره عيد انار به نشانه باروري و عشق و يا سيب سرخ درون ظرف آب مقدس رها مي شود تا عشق و باروري همچنان پاينده بماند. نيكنام مي گويد: اگر ايراني ها مي دانستند كه ماهي قرمز هيچ ريشه تاريخي در سفره هفت سين ندارد به جاي پرداخت پول براي خريد و قتل ماهي هاي قرمز به بهانه عيد، سيب قرمز يا انار را در آب رها مي كردند كه ريشه در تاريخ اين ديار دارد.ماهي هاي قرمز كه براي جشن نوروز پرورش پيدا مي كنند در حوضچه ها و استخرهاي غيراستاندارد و آب هاي آلوده رشد پيدا كرده و به علت همين آب هاي آلوده مي توانند عامل انتقال بيماري سل جلدي باشند.ماهي هاي سرخ و كوچك در مسير رسيدن به ميدان مادر (محل توزيع ماهي هاي قرمز) به علت حمل نادرست نخستين سكته قلبي را تجربه مي كنند، دومين سكته حين پرتاب و تقسيم بندي از منبع اصلي به سطل هاي آب تجربه مي شود و سومين سكته زماني است كه شما با ذوق و خنده نخستين تلنگر را به تنگ آب مي زنيد. صدا موج برمي دارد و هجوم مي برد تا قلب كوچك ماهي براي هميشه بايستد. ماهي به پهلو مي شود، روي آب مي آيد و مرگ را ميان سفره مقدس هفت سين كه همه عناصرش ريشه در تولد و باروري دارد به تصوير مي كشد.ماهي قرمز ايراني نيست. سفره هفت سين ايران باستان از هزاران سال پيش تاكنون هرگز هيچ عنصري را در دل خود نداشته كه بخواهد شاهد مرگ باشد.هر سال ايام عيد ۵ ميليون قطعه ماهي مي ميرند. ۵ ميليون قطعه ماهي قرمز به خاطر لحظه شاد بودن ما، به خاطر رنگ و لعاب سفره هفت سين، به خاطر هيچ. عجيب نيست اگر بخواهيم كه هر خانوار ايراني تصميم بگيرد امسال از خير خريد ماهي قرمز بگذرد.
جای شگفتی ندارد اگر بدانيم در صورتي كه ايراني ها از خريد ماهي قرمز منصرف شوند اين تجارت سياه روزي پايان خواهد يافت. شگفت انگیز نیست نيست اگر باور كنيم سيب سرخ يا انار همان سرخي سفره هفت سين ايراني است كه ريشه در تاريخ چند هزار ساله سنت ما دارد.شگفت انگیز نيست اگر تابلوي معروف هفت سين كمال الملك را در كاخ گلستان به تماشا بنشينيم و ببينيم كه او نيز ماهي قرمز را ميان سفره هفت سين اش طراحي و نقاشي نكرد.
شگفت انگیز نيست اگر از كودكانمان بخواهيم اولين نجات دهنده ماهي هاي قرمز باشند و به جاي پرداخت پول براي دعوت ماهي ها به مرگ، تصوير آن را نقاشي كنند.سفره هفت سين ايراني ماهي قرمز ندارد. به لحظه هايي فكر كنيد كه ماهي قرمزتان به پهلو روي آب تنگ سفره هفت سين نورزي تان مي ميرد. اكنون كه اين سنت بدون هيچ بهانه اي وارد فرهنگ ما شده است، سنت شكني كنيم و دوباره به فرهنگ واقعي و قديمي سفره هفت سين برگرديم.ماهي قرمز چند؟ سه تا ۵۰۰ تومان، شايد هم سه تا ۱۰۰۰ تومان. مهم نيست. شما امسال براي قرباني كردن ماهي هاي قرمز هيچ پولي پرداخت نخواهيد كرد و به جاي آن سيبي خواهيد داشت كه مرگ ندارد. امتحان كنيد. امتحان شما نجات ۵ ميليون قطعه ماهي قرمز است.

منبع : الهام نیوز

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

از عشق زنده بودن...

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند،
 آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره
!زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواش تر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواش تر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه ایمنی منو برداری و روی سرت بذاری آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.
.
.

.
.روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.


 مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه  ایمنی خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار
دوستت دارم
را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

مرا دریاب

در كمین اندوه هستم
 بانو
مرا دریاب
 به خانه ببر
 گلی را فراموش كرده‌ام
...
كه بر چهره‌ام می تابید

 زخم‌های من دهان گشوده اند
 همه روزگارم پر از
 اندوه بود
بانو مرا
 قطره قطره دریاب
 در این خانه
جای سخن نیست
 زبان بستم
 عمری گذشت
مرا از این خانه
 به باغ ببر
 سرنوشت من به بدگمانی
به خوناب دل
خاموشی لب
 اشك‌های من بسته
 بر صورت من است
 هیچكس یورش دل را
 در خانه ندید
 بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
 كه عشق چگونه
 فرو می ریزد
و قلب در اوج
 رها می شود
 و بر كف باغچه می ریزد
 بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
                                                                                                             

                                  احمدرضا احمدی

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

وصیت نامه حسین پناهی


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیک...تر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم