بیمارستان پاسارگاد، کنار درب اتاق CCU نشسته بودم. عقربه های ساعت هم انگار لج کرده بودند، نه جلو می رفتند ونه عقب! سالن بی رنگ و روی بیمارستان،با آن ظاهر قدیمی، با اینکه هیچ پنجره و نورگیری نداشت اما بند بند آجرهایش در آن لحظه، غروب آفتاب را اعلام می کردند. هرکسی هم جای من بود بعد از 5 روز،این لحظه را بدون نگاه کردن به ساعت به راحتی حس می کرد.
اما غروب چهارم بهمن 78 سنگین تر و سرد تر از روزهای قبل وارد سالن انتظار شد و پشت درب اتاق CCU نشست.
نیم ساعت نگذشته بود که یک مریض جدید در CCU پذیرش شد. همراهش خانمی بود میانسال، باچشمانی گریان و سرخ. تنها
با همان چشمان نگران و خیس مدام به کتاب دعای کوچش نگاه می کرد و کلمات به همراه نفس های به شماره افتاده اش، مثل آه از دهانش خارج می شدند.
ورود اون پیرمرد- که اسمش آقای صدارتی بود- به اتاق مراقبتهای ویژه باعث شد چند ثانیه ای درب اتاق باز بمونه ومن از دور بتونم پدرم رو که آروم روی تختش که پشت یه ستون پهن بود، ببینم. از اون روز صبح بود که دکترا مجبور شده بودند با لوله از طریق بینی، بهش غذا برسونن. پیرمرد توان بدنش رو به خاطر آنتی بیوتیک های قوی از دست داده و تقریبا به کما رفته بود.
چند لحظه ای پدرم رو دیدم، حتی انبوه سیم ها و لوله ها و نفس های تندش، آرامش همیشگی صورتش رو نگرفته بود.
نیم ساعت بعد، در حالی که سکوت همیشه مشکوک سالن به همراه نوری سرد و بی روح ادامه داشت، من دستهامو جمع کرده
بودم روی زانوهام و با حالتی خمیده به اون خانم که کنج دیوار ایستاده بود و با چشمان گریان دعا می خوند ، نگاه می کردم که
پیرمرد نگهبان وارد شد، تنها چیزی که ازش یادم مونده عینک بزرگ ته استکانیش بود که خیلی جلب توجه میکرد.
آروم رفت کنار اون خانم و گفت : تشریف ببرید پایین، دم در با شما کار دارند.
من که در اون چند روز سلام علیکی باهاش پیدا کرده بودم، ازش پرسیدم: چرا اذیتش کردی ؟ دیدی که حالش خوب نیست داره
دعا میکنه، خب یه لحظه اجازه می دادی همراهش بیاد بالا!
مکث کرد وگفت: مریض اون خانم فوت کرده! ما معمولا این کار رو میکنیم، وقتی یه مریض فوت کنه همراهش رو می فرستیم
پایین که اینجا زیاد شلوغ نشه، که در همون لحظه پسر مرحوم صدارتی هم از راه رسید و یه راست رفت تو CCU .
بیست دقیقه ای از این ماجرا گذشت، هیچ حال خوبی نداشتم ، دلم عجیب گرفته بود! تنها کاری که می شد انجام داد، قدم زدن تو
اون راهرو دراز بود.
هنوز یک دور کامل سالن رو بالا پایین نکرده بودم که پیرمرد نگهبان با اون عینک ته استکانی جلوم سبز شد! گفت: برو پایین قدم بزن، هم هواش بهتره هم اینجا مزاحم کسی نمیشی! همون لحظه دیدم برادر بزرگم اومد بالا، با دیدنش خیالم راحت شد که یه نفر اونجا هست که جای من بمونه.
رفتم پایین، تو سالن ورودی غوغایی بود! جریان واقعی زندگی رو اونجا دیدم : "کسی می آمد و آن دیگری می رفت ."
در حالیکه عده ای به هم تبریک می گفتند به خاطر به دنیا اومدن فرزندی، تنها با چند قدم فاصله ، عده ای هم شیون و زاری
می کردند به خاطر از دست دادن عزیزی.
تو همین فکر ها بودم که درب آسانسور باز شد، برادرم بود که به سمتم می اومد اما به سختی قدم برمی داشت، چهره رنگ پریده
و چشمان خیس و لرزانش تنها یک معنی داشت : دیگر پدر مرده بود ...
و این سئوال همیشه در ذهنم مونده که من چطور نفهمیدم پیرمرد نگهبان منو برای چی فرستاد پایین در حالیکه خودش قبلا از روش کارش برام گفته بود.
دست بر قضا پدر و آقای صدارتی به فاصله دو قدم از همدیگر به خاک سپرده شده اند، درست به اندازه فاصله تختهایشان در بیمارستان.
وتنها جیزی که مونده برام، خاطره ست، مخصوصا دوران کودکی که بدون او معنایی نداشت.
روحش شاد
تسلیت واژه کوچکیست در برابر غم بزرگ...
پاسخ دادنحذفغم هم واژه ي مبهمي است... عزيزي رو از دست مي ديم، دلتنگ مي شيم و با خودمون مي گيم اون که رفته ،دیگه هیچ وقت نمی آد ... اما ياد و خاطره ي اون عزيز هميشه با ماست و خاطره،اين تنها چیزی که مونده برامون ارزشمند ترين و زيبا ترين هديه ي اون عزيز ِ و ماندگار ترين...
مي رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون باقي مي مونه
پاسخ دادنحذفتسلیت میگم....واقعا متاثر شدم ..امیدارم باقی عمر مادرتون باشه...
پاسخ دادنحذف