داشت قسم می خورد که تمام حرفهایش عین حقیقت است ،
می گفت : به این قبله محمدی ( جهت قبله را اشتباه نشان می داد)
می گفت : به این برکت مرتضی علی ( به شیشه روی میز اشاره می کرد)
می گفت به این سوی چراغ ( دستش رو به گوشه تاریک اتاق بود )
و نمی دانست که حتی اگر قسم نمی خورد...
باز هم باور می کردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر