داستانی شنیدم به روایت مسعود بهنود، واقعی و مستند.
اوایل دهه 60 ، سالها بود که اهالی و رهگذران میدان فردوسی به دیدن خانمی عادت کرده بودند که هرروز راس ساعت معین با لباس سراسر قرمز بیرون می آمده و در گوشه ای از میدان فردوسی می ایستاده و پس از مدتی انتظار به خانه برمی گشته.
میگفتند در جوانی با مرد آرزوهایش در میدان فردوسی قرار ملاقات داشته و نشانه شناساییش هم لباس قرمزش بوده، سالها سر قرار حاضر میشده اما هیچ وقت هیچ خبری از مرد آرزو ها نمی شد،او رفته بود و این زن آنجا مانده بود، برای همیشه.
در سرما و گرما در آن حوالی هر روز می آمد و می رفت تا اینکه دیگر هیچ عابری این بانوی سرخ پوش را ندید.
اسمش یاقوت بود .
عاشق بود.
همین.
اوایل دهه 60 ، سالها بود که اهالی و رهگذران میدان فردوسی به دیدن خانمی عادت کرده بودند که هرروز راس ساعت معین با لباس سراسر قرمز بیرون می آمده و در گوشه ای از میدان فردوسی می ایستاده و پس از مدتی انتظار به خانه برمی گشته.
میگفتند در جوانی با مرد آرزوهایش در میدان فردوسی قرار ملاقات داشته و نشانه شناساییش هم لباس قرمزش بوده، سالها سر قرار حاضر میشده اما هیچ وقت هیچ خبری از مرد آرزو ها نمی شد،او رفته بود و این زن آنجا مانده بود، برای همیشه.
در سرما و گرما در آن حوالی هر روز می آمد و می رفت تا اینکه دیگر هیچ عابری این بانوی سرخ پوش را ندید.
اسمش یاقوت بود .
عاشق بود.
همین.
![]() |
| مبادا در این هیاهو شهرمان بی عشق بماند! |

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر